فلسفه خوانان غالبا فریفته این مطلب شده اند که می بینند اهل فلسفه و عرفان مدعی اند مطالب خود را بر اساس اشراق حقایق و شهود واقعیات به دست آورده اند. ایشان از این نکته غافلند که اولیای فلسفه و عرفان هر گاه در اقامه دلیل برای اثبات مدعای خویش عاجز و درمانده می شوند با همین ادعاهای بزرگ اذهان مخاطبان را آن چنان به تصرف درمی آورند که دیگر ایشان هرگز حتی سؤال نمی کنند: اگر این سخنان، الهاماتِ عرشی و تأییدات ربانی است، و اگر مثلا ادعاهای "ملاصدرا" در این مورد قابل پذیرفتن است، چرا خود او عین همین ادعاها را از "شیخ اشراق" و سایر مدعیان کشف و شهود و اشراق نمی پذیرد، و به نقد و ابطال اشراقات و الهامات ادعایی آنان می پردازد؟! مگر نه این است که "شیخ اشراق" هم از امثال خود عقب نیفتاده، و در مقدمه "حکمه الاشراق" مدعی است:

حقایق و مطالب آن، نخست از راه فکر و اندیشه به دست نیامده است و بلکه حصول آن ها به امری دیگر بود. نهایت پس از یافت آن ها جویای برهان شدم، بدان سان که هر گاه مثلا از آن براهین حاصله قطع نظر نمایم، هیچ مشککی نتواند مرا در مسائل آن به شک اندازد.(1)

1- . حکمه الاشراق سهروردی، شهاب الدین 18، ترجمه سجادی، جعفر.


چنانکه "ملاصدرا" هم در مقدمه "اسفار" مدعی است:

اشتعلت نفسی لطول المجاهدات اشتعالا نوریا، والتهب قلبی لکثره الریاضات التهابا قویا، ففاضت علیها أنوار الملکوت... ولحقتها الاضواء الاحدیه وتدارکتها الالطاف الالهیه،... وانکشف لی رموز لم تکن منکشفه هذا الانکشاف من البرهان، بل کل ما علمته من قبل بالبرهان عاینته مع زواید بالشهود والعیان من الاسرار إلالهیه والحقایق الربانیه والودائع اللاهوتیه... فألهمنی اللّه الافاضه مما شربنا جرعه للعطاش الطالبین.

در اثر مجاهدات طولانی، نفسم اشتعالی نوری یافت. و در اثر کثرت ریاضات، قلبم حرارتی قوی پیدا کرد. پس انوار ملکوت بر آن تابیدن گرفت... و پرتوهای احدیت به آن پیوند خورد، و الطاف الهی آن را دریافت... و رموزی برای من منکشف شد که در اثر برهان چنین انکشافی را نداشت، بلکه تمامی اسرار الهی و حقایق ربانی و ودایع لاهوتی را که از پیش با برهان دانسته بودم، با زوائدی بر آن به شهود و عیان مشاهده کردم... پس خداوند به من الهام کرد که جرعه ای از آنچه نوشیده ام بر جویندگان تشنه افاضه کنم.

کاملا روشن است که این ادعاها هیچ اساسی ندارد لذا چنانکه گفتیم خود این مدعیان، چنین سخنانی را از یکدیگر نمی پذیرند، و افکار و ادعاها و نوشته های همدیگر را نقد و ابطال می کنند. ولی برخی دیگر این ادعاها را باور کرده، بدون اینکه ذره ای قابلیت دفاع عقلانی در اندیشه های فیلسوفان و عارفان بیابند، سخنانی را که ایشان به نفع خودشان گفته اند پذیرفته، و نخبگان عرصه علم و تحقیق و برهان و استدلال و عقلانیت، عالمان فهیم و بیدار بزرگ را به نفهمی و جهالت نسبت می دهند!

آری، بدیهی است بدون تمسک به این ادعاهای بزرگ و اثرات تخدیری آن، هرگز نمی توان اعتقاداتی را که در تضاد و تقابل مستقیم با احکام روشن عقل و وحی است به دیگران تحویل داد؛ لذا می بینیم کسانی که ندای ملکوتی قرآن کریم: «قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ»را پاسخ گفته اند، خود را نیازمند این ادعاها ندیده، هرگز روش صادقانه علم و تحقیق را رها نکرده اند، و به شعارهای فریبنده و راهکارهای تخدیرکننده و دور از عقل و برهان درویشانه و صوفیانه پناه نبرده اند.


آیا ما واقعا به چه می اندیشیم و انتظار چه می بریم؟! آیا پیوسته صلاح را در این می دانیم که این سخنان مسکوت بماند و هیچ کس دم برنیاورد تا مسائل اصولی ترمان حل شود، و شخصیت بزرگانمان لکه دار نشود؟! آیا کدام بزرگی بزرگ تر از اسلاممان، قرآنمان، پیامبرمان، امامانمان، معارفمان، توحیدمان، و امامت و ولایتمان؟! و کدام شخصیتی فراتر از هشام ها و مفضل ها و محمد بن مسلم ها و یونس بن عبدالرحمان ها و فضل بن شاذان ها و سید مرتضی ها و شیخ طوسی ها و شیخ مفیدها و محقق طوسی ها و علامه حلی ها و فاضل مقدادها وعلامه مجلسی ها و اکثریت قریب به اتفاق فقهای مان که سر تا پا توحید بودند و دشمن آشکار و خستگی ناپذیر فلسفه و عرفان و تصوف و وحدت وجود و جبر و تشبیه و...؟!

آیا پس از بر باد رفتن اصل توحیدمان در مقابل "وحدت وجود"، و نیز اصل ولایت پیامبران و امامانمان در مقابل "انسان کاملِ" اهل عرفان و تصوف که خود بحثی جدا و کامل می طلبد دیگر چه چیزی برای ما و اسلام ما خواهد ماند که این دو فدای آن ها شوند؟! کجاست آن امیرالمؤمنینی که شمشیرش دو دم دارد، و دم توحیدش پیش تر است تا آن دم دیگر؟! همو که در بحبوحه نبرد پیام می دهد:(1) اول توحید، پس از آن جهاد و حکومت! آن هم حکومت حق محض، و عدالت مطلق.

شگفتا! گویا وی می پندارد خداوند متعال پس از شهادت هزاران نبی و وصی در راه اعلای کلمه توحید و یکتاپرستی و مبارزه با شرک و الحاد، و پس از

1- . ... إن أعرابیا قام یوم الجمل إلی امیر المؤمنین علیه السلام فقال: یا امیر المؤمنین، أتقول: إن اللّه واحد؟ قال: فحمل الناس علیه وقالوا: یا أعرابی، أما تری ما فیه امیر المؤمنین من تقسم القلب؟ فقال امیر المؤمنین علیه السلام: دعوه، فإن ما یریده الأعرابی هو الذی نریده من القوم. التوحید، 83؛ حضال 1/2؛ معانی الاخبار، 5. در هنگامه جنگ جمل مردی از اعراب از امیرالمؤمنین علیه السلامپرسید: آیا شما خداوند را واحد می دانید؟ پس مردم از هر طرف به او هجوم آوردند که مگر پریشانی و مشغولیت امیرالمؤمنین علیه السلام را نمی بینی؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: وایش گذارید چه اینکه ما برای همان چیزی می جنگیم که این عرب در جست وجوی آن است.


گذشت شش قرن از رسالت خاتم پیامبران و تکمیل دین مقدس خویش به خون و زندان و شکنجه و اسارت و رنج و کرب و بلا و ابتلای جگرگوشه های او، از ارائه توحید خویش پشیمان شده و او (ابن عربی) را برای دعوت انسان ها به "وحدت وجود"، و "خودخدابینی"، و "پذیرش ولایتِ شیاطینِ انس در کسوتِ انسان کامل"، و "پیوند زدن شرک و توحید"، و "آشتی میان کفر و دین و عقل و جهل"، و "وحدت ادیان و فرهنگ ها"، به سوی جهانیان ارسال داشته است!! او در ابتدای کتاب "فصوص الحکم" می گوید:

إنی رأیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم فی مبشره أریتها فیالعشر الاخر من محرم... وبیده صلی اللّه علیه[وآله] وسلم کتاب، فقال لی: "هذا کتاب فصوص الحکم، خذه واخرج به إلی الناس ینتفعون به"، فقلت: السمع والطاعه لله ولرسوله وأولی الامر منا کما أمرنا، فحققت الامنیه وأخلصت النیه وجردت القصد والهمه إلی إبراز هذا الکتاب کما حده لی رسول اللّه صلی اللّه علیه [وآله] وسلم من غیر زیاده ولا نقصان[!!]... فما ألقی إلا ما یُلقی إلی، ولا أنزل فی هذا المسطور إلا ما ینزل به علی، ولست بنبیٍّ رسول، ولکنی وارث، ولاخرتی حارث.

فمن اللّه فاسمعواوإلی اللّه فارجعوا

فإذا ما سمعتم ماأتیت به فعوا

ثم بالفهم فصّلوامجمل القول واجمعوا

ثم منّوا به علیطالبیه لا تمنعوا

هذه الرحمه التیوسعتکم فوسّعوا

رسول خدا صلی اللّه علیه [وآله] وسلم را در اواخر محرم در خواب دیدم... در دست آن حضرت صلی اللّه علیه [وآله] وسلم کتابی بود، به من گفت: "این کتاب فصوص الحکم است"، آن را بگیر و برای مردمان ببر تا از آن بهره ور شوند. گفتم: خدای و رسول و صاحبان امر خویش را چنانکه به ما فرمان داده اند شنوا و مطیعم.

پس از آن آسایش یافتم و نیتم را خالص کردم و همانطور که رسول خدا صلی اللّه علیه [وآله] و سلم برایم بیان داشت، بر ابراز این کتاب بدون کم و زیاد[!] همت گماشتم.


اینک جز آنچه را که به من القا می کند القا نمی کنم، و در این نوشته جز آنچه را که بر من نازل می شود نازل نمی دارم [!]، من پیغمبر نیستم ولی وارث و کشت کننده برای آخرت خویش می باشم.

پس از خدا بشنوید، و به سوی او باز گردید، و چون آنچه را گفتم شنیدید پس آن را حفظ کنید، سپس کلام مجمل را مفصلا بفهمید و بعد از آن بر دیگران منت بگذارید و ایشان را از آن محروم نکنید. این رحمتی است که شما را دریافته است پس به آن تن دردهید.

کیست که بپرسد: اگر او واقعا خود را مأمور عالم غیب می داند و معتقد است تنها چیزهایی را که از طرف خداوند! بر وی نازل! شده، برای دیگران آورده است، و دیگران باید آن ها را با منت! بپذیرند، دیگر این مطلب با ادعای پیامبری چه تفاوتی دارد؟!(1) و آیا تنها برای ساکت کردن معترضان نیست که

1- . اهل عرفان با تغییر دادن اسامی و دگرگون کردن تعبیرات، برای اولیای خود نبوتی به نام "نبوت مقامی" و "نبوت عامه" ساخته اند و در این باره می گویند: "نبو"ت مقامی" را در اصطلاح خاصه اعنی اهل ولایت، "نبوت عامه" می گویند، و گاهی به "نبوت تعریف" در مقابل "نبوت تشریع" نیز تعبیر می کنند... در "نبوت عامه" انباء و اخبار معارف الهیه است، یعنی ولی در مقام فنای فی اللّه بر حقائق و معارف الهیه اطلاع می یابد، و چون از آن گلشن راز باز آمد، از آن حقائق انباء یعنی اخبار می کند و اطلاع می دهد. چون این معنی برای اولیاء است و اختصاص به نبی و رسول تشریعی ندارد، در لسان اهل ولایت به "نبوت عامه" و دیگر اسمای یاد شده تعبیر می گردد. "نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور" حسن زاده، حسن 96. مولوی هم می گوید: پس به هر دوری ولیی قائم استتا قیامت آزمایش دائم است پس امام حی قائم آن ولی استخواه از نسل عمر خواه از علی است مهدی و هادی وی است ای راه جوهم نهان و هم نشسته پیش رو او چو نور است و خرد جبریل اووان ولی کم از او قندیل او از پس هر پرده قومی را مقامصف صف اند این پرده هاشان تا امام مثنوی تصحیح استعلامی، محمد دفتر دوم، 818. شگفت تر از همه اینکه "ابن عربی" به این ادعاهای بزرگ هم قانع نشده، بر این است که مقام ولایت و عرفان بالاتر از مقام نبوت است، لذا صاحب مقام ولایت و عرفان می تواند خارج از تشریع سخن بگوید. رجوع کنید به فصوص الحکم (شرح ابن ترکه) 1 / 559.


می گوید: من پیغمبر نیستم؟! عجیب تر اینکه آن دیگران هم، حرف هایی را که حتی از پیامبران نمی توان پذیرفت از او می پذیرند!!

خداوند متعال می فرماید:

«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ * وَما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلا ما تُؤْمِنُونَ * وَلا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلِیلا ما تَذَکَّرُونَ * تَنْزِیلٌ مِنْ رَبِّ العالَمِینَ * وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الاقاوِیلِ * لاخَذنا مِنْهُ بِالَیمِینِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الوَتِینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ».(1)

«فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلا فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوَیْلٌ لَهُمْ مِما یَکْسِبُونَ».(2)

«أَمْ عِنْدَهُمُ الغَیْبُ فَهُمْ یَکْتُبُونَ * أَمْ یُرِیدُونَ کَیْداً فَالَّذِینَ کَفَرُوا هُمُ المَکِیدُونَ».(3)

«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلی اللّهِ کَذِباً أُولئِک یُعْرَضُونَ عَلی رَبِّهِمْ وَیَقُولُ الاشْهادُ هؤُ لاءِ الَّذِینَ کَذَبُوا عَلی رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَهُ اللّهِ عَلی الظّالِمِینَ * الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَیَبْغُونَها عِوَجاً وَهُمْ بِالاخِرَهِ هُمْ کافِرُونَ».(4)

«أَمْ یَقُولُونَ ا فْتَراهُ قُلْ إِنِ افْتَرَیْتُهُ فَعَلَیَّ إِجْرامِی وَأَنَا بَرِیءٌ مِمّا تُجْرِمُونَ».(5)

1- . الحاقه، 40 - 47.

2- . بقره، 79.

3- . طور، 41 - 42.

4- . هود، 18 - 19.

5- . هود، 35.


«وَإِذ قالَ اللّه یا عِیسی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّه قالَ سُبْحانَک ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فینَفْسِی وَلا أَعْلَمُ ما فینَفْسِکَ إِنَّک أَنْتَ عَلامُ الغُیُوبِ * ما قُلْتُ لَهُمْ إِلا ما أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ وَکُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیْتَنِی 0کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَأَنْتَ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهِیدٌ * إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ العَزِیزُ الحَکِیمُ».(1)

به راستی آیا این همه تناقضات روشن و مغالطات آشکار که در سخنان معتقدین به وحدت خالق و مخلوق موجود است، و این همه نقد و اشکال هایی که ایشان بر یکدیگر دارند، گویای این است که پناه بر خدا خداوند و مأموران عالم غیب بر خطا و اشتباه و دارای عقاید متناقض و گوناگون!! می باشند، یا اینکه نشان گر این است که الهام گران به ایشان کسانی دیگرند، و این اسیران گرداب تفکر در امر شناخت ذاتِ غیر قابل شناخت خداوند، دستخوش امواج خیالات خویش و الهامات آن موجوداتِ ناشناخته می باشند.

قرآن کریم می فرماید:

«وَإِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ».(2)

«هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ * تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفّاکٍ أَثِیمٍ».(3)

1- . مائده، 116 - 118.

2- . انعام، 121.

3- . شعراء، 221 - 222.


امام صادق علیه السلام در باره فردی که مدعی ارتباط با عالم غیب(1) و فرارفتن به سوی خداوند بوده است فرمودند:

إن رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله قال: إن إبلیس اتخذ عرشا فی ما بین السماء والارض، واتخذ زبانیه کعدد الملائکه. فإذا دعا رجلا فأجابه ووطئ عقبه وتخطت إلیه الاقدام ترائی له إبلیس ورفع إلیه.(2)

رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: همانا شیطان در بین زمین و آسمان تخت سلطنتی برنهاده و به عدد ملائکه یارانی برگزیده است، پس چون کسی را به سوی خویش دعوت کند و آن کس او را پاسخ گفته و مردمان پیرو او گردند، بر او تجلی می کند و او را به سوی عرشِ خویش بالا می برد.

و امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:

من ترک الاخذ عمن أمر اللّه عز وجل بطاعته، قیّض اللّه له شیطانا فهو له قرین.(3)

هر کس آموختن از معصومانی را که خداوند به طاعت ایشان فرمان داده است واگذارد، خداوند شیطانی را بر او خواهد گماشت که پیوسته همراه او باشد.

امام باقر علیه السلام می فرمایند:

1- . برای آگاهی از انحرافات سردمداران و پایه گذاران تصوف و عرفان، و اینکه تمامی ایشان از مخالفین مکتب اهل بیت علیهم السلام می باشند، رجوع کنید به کتاب های: سفینه البحار، مستدرک سفینه البحار، اثناعشریه، تحفه الاخیار، و...

2- . اختیار معرفه الرجال، 2 / 592، بحارالانوار، 25 / 282.

3- . خصال، 2 / 429، حدیث اربعمأه.


لیس من یوم ولا لیله إلا وجمیع الجن والشیطان تزور أئمه الضلال... فأتوه بالافک والکذب حتی یصبح فیقول: رأیت کذا وکذا.(1)

هیچ شب و روزی نیست مگر اینکه تمامی جنیان و شیاطین، امامان گمراهی و ضلالت را دیدار کرده... برای ایشان سخنان ناروا و دروغ می آورند. لذا آن امام ضلالت هر روز می گوید که چنین و چنان شهود کرده ام.

و می فرمایند:

إن إبلیس سلط شیطانا یقال له: المتکون، یأتی الناس فی أی صوره شاء، إن شاء فی صوره صغیره، وإن شاء فی صوره کبیره.(2)

همانا ابلیس، شیطانی به نام متکوّن (شکل پذیر) را سلطنت داده است که به هر صورتی بخواهد - چه کوچک و چه بزرگ - بر مردمان ظاهر می گردد.

و امیرالمؤمنین علیه السلام به "حسن بصری" که ادعای کشف و شهود نداهای غیبی(3)

را داشت فرمودند:

أتدری من ذلک المنادی؟ قال: لا، قال علیه السلام: ذاک أخوک إبلیس.(4)

1- . بحارالانوار، 25 / 82؛ 63 / 184 - 276 از کافی.

2- . بحارالانوار، 25 / 281 از رجال کشی.

3- . در برخی داستان های مربوط به کسانی که خبرهای غیبی می داده اند و کارهای عجیب و غریب از ایشان سر می زده است ذکر شده است که ایشان با شیاطین و جنیان پیمان بسته اند که عبادت خداوند را ترک کرده و تابع آنان باشند تا اینکه ایشان هم در عوض به آنان کمک کرده و برایشان خبرهای غیبی بیاورند. رجوع کنید به اثناعشریه شیخ حر عاملی 85؛ قصص العلما (تنکابنی) 38 - 39.

4- . احتجاج، 1 / 171.


آیا می دانی که آن ندا دهنده چه کسی بود؟ گفت: نه، امام علیه السلامفرمودند: او برادرت شیطان بود.

ابراهیم کرخی می گوید:

قلت للصادق جعفر بن محمد علیهماالسلام: إن رجلا رأی ربه عز وجل فی منامه فما یکون ذلک؟ فقال: ذلک رجل لا دین له، إن اللّه تبارک وتعالی لا یری فیالیقظه، ولا فیالمنام، ولا فیالدنیا، ولا فی الاخره.(1)

به امام صادق علیه السلام گفتم: شخصی پروردگار خویش را در خواب خود دیده است، این چگونه قضیه ای است؟! فرمودند: آن مرد، شخصی است که دین ندارد، خداوند تبارک و تعالی نه در بیداری دیده می شود و نه در خواب، و نه در دنیا و نه در آخرت.

پیداست که هرگز خضوع و خشوع و عبادت و اشک و آه و گریه و... دلیل بر حقانیت کسی نیست و باید در این مورد عقاید اشخاص را مورد ملاحظه قرار داد که آیا موافق مذهب حق و عدل می باشد یا نه. امام کاظم علیه السلام می فرمایند:

قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم: من عمل فی بدعه خلاه الشیطان والعباده وألقی علیه الخشوع والبکاء.(2)

رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: هر کس عملش بر اساس بدعت باشد شیطان مانع عبادت او نشده، او را به خشوع و گریه وا می دارد.

1- . بحارالانوار، 4 / 32، از امالی صدوق "قدس سره".

2- . بحارالأنوار، 69 / 216.


و امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند:

یا کمیل، لا تغترّ بأقوام یصلّون فیطیلون، ویصومون فیداومون، ویتصدّقون فیحسبون أنّهم موفّقون، یا کمیل، أقسم باللّه لسمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم یقول: إن الشیطان إذا حمل قوما علی الفواحش مثل الزنا وشرب الخمر والربا وما أشبه ذلک من الخنا والمآثم، حبّب إلیهم العباده الشدیده والخشوع والرکوع والخضوع والسجود، ثم حملهم علی ولایه الائمه الذین یدعون إلی النار ویوم القیامه لا ینصرون.(1)

ای کمیل، هرگز گول کسانی را مخور که نمازهای طولانی به جای می آورند و صدقه داده خیال می کنند که توفیق الهی شامل حال آن هاست! کمیل، به خدا سوگند می خورم از رسول خدا شنیدم که می فرمودند: هر گاه شیطان گروهی را به کارهای زشت مانند زنا و شراب و ربا و گناهان دیگر مانند آن ها بکشاند عبادت شدید و خشوع و رکوع و خضوع را هم محبوب آن ها می سازد، سپس آن ها را به پذیرش ولایت غیر معصومین که به سوی آتش می کشانند و روز قیامت یاری نمی شوند می کشاند.

امام صادق علیه السلام می فرمایند:

لا یغرنّک بکاؤهم، إنما التقوی فی القلب.(2)

گول گریه و اشک های آنان را مخور همانا تقوا در قلب است.

ریشه های عقیده وحدت وجود

1- . بحار الأنوار، 74 / 274؛ بشاره المصطفی، 28؛ المستدرک، 4 / 95.

2- . مشکاه الأنوار، 44؛ بحار الأنوار، 67 / 286؛ مستدرک، 11 / 265.


اولین کسی که عالم را جوهر واحد و آن را عین صانع دانسته است اکسیوفان یونانی (فیلسوف سال شش صد قبل از میلاد مسیح) بوده و شاگردش برمانیدس نیز از وی پیروی کرده است.

برمانیدس تلمیذ اکسیوفان (متولد 634 قبل از میلاد) می گوید:

عاقل جز به وجود واحدی که همو کل وجود و وجود کل است اعتقاد ندارد.(1)

مؤسس عرفان در مسیحیت فلوتین (متولد 204 میلادی) می گوید:

خدا مجموعه اشیاست و هیچ یک از آن ها به تنهایی نیست. موجودات جوشش و ترشح ذات اویند.(2) باید برای رسیدن به این مطلب از عقل و حس گذشته و به کشف و شهود متوسل شد.(3)

و از عقاید عرفای هند است که:

ذات مقدس حق به هر صورتی در می آید... (4) و بر او لازم است که از اطلاق در آمده در هر نوعی از مخلوقات ظهور کند... و از هر ذرّه تا خورشید همه ذات حقند.(5)

آسمان ها و زمین ها و موجودات عالم و تعیّنهای آن از هر رنگ و هر گونه شکل، سراسر ظهور هستی مطلق و جلوه "برهم" است... و وحدت و یگانگی اوست که به رنگ

1- . سیر حکمت در اروپا، 1 / 15.

2- . سیر حکمت در اروپا، 1 / 86.

3- . سیر حکمت در اروپا، 1 / 86.

4- . ناسخ التواریخ، 4 / 186، مجلد هبوط.

5- .ناسخ التواریخ، 4 / 182، مجلد هبوط.


کثرت و دویی و دوگانگی ظاهر می شود. این منی و تویی، و این "از من" و آن "از او" هم از "برهم" است، و گوینده این عبارت که "این منم" نیز ذات "برهم" و نور غیب است ، و غیر ذات او را در تمام مراتب وجود و ظهور بود و نمود نیست.(1)

و از عقاید ایران قدیم و زرتشت است که:

عالم وجود خارجی نداشته، همه چیز حق است(2) و جز وجود خدا همه وهم است و خیال.(3)

1- . رجوع شود به "جوک باسشت"، 211 213؛ "تنبیه الغافلین"، 33 42.

2- . ناسخ التواریخ، 3 / 237، مجلد هبوط.

3- . ناسخ التواریخ، 3 / 238، مجلد هبوط.