علّامه طهراني در بعضي از مواضع گفتار حلاّج و ابي يزيد بسطامي را مردود مي شمارند ولي در موردي گفتار آن دو (أناالحق، ليس في جبتي الا الله، سبحاني) را کمال توحيد عياني معرفي مي کنند.

مي نويسند: «در اصطلاح متأخرين شطحيات کلماتي را گويند که از سالک مجذوب در حين استغراق مستي و سُکر وجد و غلبه شوق صادر مي شود که ديگران طاقت شنيدن آن نکنند و از خود نيز اگر از حالت محو به هوشياري صحو آيد از

آنگونه گفتار ناهنجار اظهار کراهت و انکار نمايد چنانچه شمه اي از تمثيل اين داستان را جلال الدين محمّد رومي در کتاب مثنوي در شرح حالت ابن يزيد بسطامي که از فرائد عصر خود بوده به رشته نظم درآورده. در تبدّل حالات او گويد:

با مريدان آن فقير محتشم * بايزيد آمد که يزدان نک منم

چون گذشت آن حال گفتندش صبح * تو چنين گفتي و اين نبود صلاح

... و مي گويند: چون صدور اين گونه کلمات از روي عقيده راسخه نيست و منشاء آن تبدل حالاتي است که از اختيار سالک خارج است بدين واسطه موجب قدح و طعن نمي شود زيرا که اينگونه واردات از عوارض حالاتي است که از قيد اراده و حکم اختيار خارج است بلي در صورتي که اين حالت استمراري حاصل نمايد که کاشف از عقيده راسخه باشد موجب کفر و مستحقّ قتل خواهد بود نعوذ بالله من شرور انفسنا و نستجير بالله»(1)

و نيز مي نويسند: «گويند علّت انحراف حسين بن منصور حلّاج در اذاعه و اشاعه مطالب ممنوعه و اسرار الهيه فقدان تعلّم و شاگردي او در دست استاد ماهر و کامل و راهبر و راهرو و به مقصد رسيده بوده است»(2)

جالب توجّه اين است که در موضعي ديگر هنگامي که مقام فناء بالله را توضيح مي دهند

شطحيّات حلاّج و بايزيد را کمال توحيد عياني محاسبه مي کنند

مي نويسند: «بقاء بالله که به حسب حال، کاملان واصل را دست مي دهد آنستکه بعد از فناء سالک در تجلّي ذاتي، به بقاء حقّ باقي مي گردد و خود را مطلق بي تعيّن جسماني و روحاني ببيند و علم خود را محيط به همه ذرّات کائنات مشاهده نمايد و متصف به جميع صفات الهي باشد و قيّوم و مدبّر عالم باشد و هيچ چيز غير خود نبيند، و مراد به کمال توحيد عياني اين است

آن که سبحاني همي گفت آن زمان * اين معاني گشته بود او را عيان

هم از اين رو گفت آن بحر صفا * نيست اندر جبّه ام الاّ خدا

1- روح مجرد ص 467 - 468

2- رساله سير و سلوک ص196


آن اناالحقّ گفت اين معني نمو * گر به صورت پيش تو دعوي نمود

ليس في الدارين آن کو گفته است * درّ اين معني چه نيکو سفته است

چون نماند از توئي با تو اثر * بي گمان يابي از اين معني خبر»