شعار متعارض در جبر و اختیار

مولوی با نظریه جبرگرانی که عقیده اشاعره و صوفیه است جنایتی که ابن ملجم مرتکب شده را توجیه می کند و بدین وسیله او را از بزرگترین گناه تاریخ بشریت تبرئه می نماید.

ابن ملجم کسی است که در احادیث از او تعبیر به «اشقى الأوّلين والآخرين»(1) شده است. مولوی روایتی را از قول امیرالمومنین(علیه السّلام) نقل می کند که حضرت می فرماید: ماجرای شهادتش را پیامبر(صلّی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ) به او خبر داده و فرموده ابن ملجم در ارتکاب آن جنایت مجبور بوده است.

ولی این داستان با کیفیت مذکور در هیچ یک از منابع روایی معتبر یافت نمی شود.

گفت پیغمبر به گوش چاکرم ***کاو برد روزی زگردن این سرم

کرد آگه آن رسول از وحی دوست*** که هلاكم عاقبت بردست اوست

او همی گوید بکش پیشین مرا*** تانیاید از من این منکر خطا

من همی گویم چومرگ من ز تست*** با قضا من چون توانم حیله جست

من همی گویم برو جفّ القلم*** زآن قلم بس سرنگون گردد علم

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو*** زآن که این را من نمی دانم ز تو

آلت حقّی توفاعل دست حق*** چون زنم بر آلت حق طعن ودق(2).

دکتر سید جعفر شهیدی در ذیل این اشعار می گوید: « مضمون این هفت بیت بروفق مذهب اشعریان است. اشعریان گویند آدمی را در کارها اختیاری نیست، چرا که هر چه در خارج تحقق می یابد به اراده خداست و کارهای بندگان از این قاعده خارج نیست. آن چه از او سر می زند خواست خداست و اجزای فعل او.

1- بحار: ج 42 ص 195

2- مثنوی: دفتر اول ص 170-171


مخلوق قادر مطلق است: مولانا در این تحلیل پیرو کلام اشعری است»(1)

استاد محمد تقی جعفری : «اولا: هیچ داستان و روایتی چنین جمله ای از امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ولو بطور ضعیف هم نقل نکرده اند که آن حضرت به ابن ملجم چنین جمله ای را گفته باشد . در این گونه موارد جلال الدين مطابق نظریات خود مطالبی را بیان می کند که بایستی مورد دقت قرار گیرد .

ثانيا: با دقت در تمام مباحث مثنوی این حقیقت برای ما روشن می شود که جلال الدین درباره مساله جبر و اختیار نتوانسته است يك اصل را بعنوان واقعیتی که هیچ گونه انحراف از آن امکان ندارد بیان کند. حالات روانی جلال الدين درباره مساله جبر و اختیار فوق العاده طوفانی بوده گاهی آن چنان اختیار را ثابت می کند که حتی خود متفکرین قائل به اختیار نتوانسته اند اختیار را ثابت کنند . گاهی هم چنان دفاع از جبر کرده است که هیچ راهی برای اختیار نگذاشته است. گاهی هم از هردو مساله کنار رفته مساله جباری خدا را متذکر شده و گفته است: این نه جبراین معنی اجباریست .»(2)

استاد محمد تقی جعفری : «اینکه [امام على(علیه السّلام) ] می گوید من نمی توانم ابن ملجم را بکشم زیرا قضا و قدر حتمی کشتن مرا در دست او تثبیت کرده است ، من چگونه مخالف قضا و قدر کاری انجام دهم مساله ابهام آمیزی است .زیرا اوّلا: این استدلال با دهها روایت بطور مستقیم مخالف است که هم پیامبر عزیزو هم خود امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ابن ملجم را شقی ترین مردم معرفی کرده اند. این

1- شرح مثنوی شهیدی، جلد 4، صفحه ی 257

2- تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ج 2 ص 778


شقاوت اگر مستند به قضا و قدر الهی بطور حتم بوده باشد خدا را ستمکار حقیقی معرفی خواهد کرد نه ابن ملجم را.

ثانيا: جوش و خروشی که حسن و حسین (علیهما السّلام) درباره این جنایت ابراز می کردند بایستی خلاف رضای خداوندی بوده و گنهکار باشند زیرا ابن ملجم کاری نکرده بود.»(1)

خلق حقّ افعال ما را موجد است*** فعل ما آثار خلق ایزدست(2)

در این شعر، مولوی تصریح به جبر می کند ولی در موردی دیگر اعتراف به اختیار انسان در افعال خود می کند:

در خرد جبراز قدر رسواتراست*** زآنکه جبری حس خود را منکر است

منکرحسّ نیست آن مرد قدر*** فعل حق حسّی نباشد ای پسر(3)

تویقین می دان که جرمی کرده ای*** جبر را از جهل پیش آورده ای

که مرا روزی و قسمت این بده ست*** پس چرا دی بودت آن دولت به دست

قسمت خود خود بریدی توز جهل*** قسمت خود را فزاید مرد اهل (4)

4-جبربه تناقض صریح می انجامد

استاد محمدتقی جعفری : «اگر بگوییم مسلوب الاختیار شدن زید از سیب و نفی موقعیت مزبور آن بدون کوچکترین عارضه طبیعی ، یا قانونی باز مستند به

1- تفسير و نقد و تحلیل مثنوی ج 2 ص781

2- مثنوی دفتر اول ص 69

3- مثنوی معنوی، دفتر پنجم، صفحه ی 866

4- مثنوی معنوی ، دفتر دوم، صفحه ی 297


مشیت خداوندی است تناقضی است صریح که با شوخی و فلسفه بافی مرتفع نمی گردد اگر بگوییم کارها و شئون بشری در هر موقعیتی که بروز می کند ، با نظر به خواسته الهی از روی جبر به وقوع می پیوندد، امر و نهی و به طور عموم تکلیف انسان به یک عدّه امور اثبات می کند که خداوند بعضی از کارها را می خواهد که صورت بگیرد و بعضی دیگر را می خواهد که انجام نشود آیا مخالفت با اوامر و نواهی خداوندی با فرض جبرو لزوم هر آنچه که واقع می شود به تناقض صریح منتهی نمی گردد ؟!»(1)


1- تفسير و نقد و تحلیل مثنوی ج 12 ص 401 و 402