نويسنده در پايان مباحث خود در دفاع از ابن عربي و رد منتقدان مي نويسد:

باري سخن درباره هويت و شخصيت مُحيِ الدّين طول کشيد

ولي طولي ممدوح و پسنديده بود چرا که اين مرد صاحب فضيلت در ميان ما مظلوم واقع شده است و در اين مطالب راهگشايي براي سروران و بزرگان نظاره کننده بالأخص طلاب - ذَوِي العِزَّةِ وَ الإِحتِرام - خواهد شد که به عين کرم و رضا بنگرند … باري، غرض اين بود که بي اساسي اين اتهام بر همگان روشن شود و بدانند که مدعيان مکتب وحي (مخالفان نظر عرفاي اصطلاحي) از اين مکتب فقط به اسمي قناعت کرده اند. اظهار نظر در مورد مسايل اعتقادي براي افرادي که در اين مسايل تخصص ندارند بدون ترديد شرعاً حرام است و از اتم مصاديق افتاء بدون علم مي باشد و تمام گناهاني که در پي آن مي آيد، همچون تهمت بستن به بزرگان دين و هتک حرمت ايشان و تفرقه افکني بين شيعيان همه و همه بر عهده اين افراد است. هر کس از حوزه تخصصي خود خارج شود و در مسئله اي به اظهار نظر بپردازد تمام تبعات و عواقبش دامنگيرش خواهد بود و در نزد خداوند مقصر و نه قاصر محسوب مي شود و غرض حقير از نگارش اين سطور موجب بازگشت همه اخوان ديني به صراط مستقيم و تدارک مافات مي باشد.(1)

1- مُمِدُّ الهِمَم در شرح فُصوصُ الحِکَم، ص 73 و 74.


پاسخ:

خود خوانندگان گرامي قضاوت خواهند کرد که آيا مخالفان اين نظرات مطلب را نفهميده اند يا فهميده اند، اما چون مغاير با تعاليم اسلام ديده اند آنها را نپذيرفته اند. آري، قضاوت خوانندگان محترم کافي است. البته همانگونه که قبلا گفته شد متخصص در ديدگاه آقايان کساني هستند که سخن عرفاي اصطلاحي و صوفيه را پذيرفته باشند هر چند تقليدي!!

اما درباره مظلوميت ابن عربي _ که نويسنده مدعي آن شده است _ بايد گفت: ابن عربي را با داشتن چاکران و عاشقان و جان نثاران، چگونه مي توان مظلوم دانست! و به فرض اينکه منتقدان يا مخالفان ابن عربي منظور وي را نفهميده اند، ملا محسن فيض کاشاني اين دانشمند جامع شيعي که جزو بزرگان فلاسفه و شارح آثار ابن عربي است که منظور وي را فهميده است، وي بعد از ساليان سال که مدافع و شارح آثار ابن عربي بوده در اواخر عمر نادم شده و در مذمت او و عقايدش مطلب مي نويسد. اينک به قسمتي از نوشتار ايشان توجه فرماييد:

«وَ هَذا شَيخُهُمْ (اهل سنت) الأَکبَر مُحيِي الدينِ ابنُ العَرَبي _ وَ هُوَ مِنْ أَئِمَّةِ صوفيّتهم وَ رُؤَساءِ أَهلِ مَعرِفَتِهِم يَقولُ في فُتوحاتِهِ: «إِنّي لَم أَسأَلُ اللّهَ أَنْ يُعَرِّفُني إِمامَ زَماني، وَ لَو کُنتُ سَألتُهُ لَعَرَّفني». فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ ، فَإنّه لَمّا اسْتَغني عَنْ هٰذهِ المَعرِفَةِ _ مَعَ سماعِهِ


حَديث «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةًجَاهِلِيَّةً» المَشهور بَينَ العُلَماءِ کافّة _ کَيف خَذَلَهُ اللّهُ وَ ترکهُ وَ نفسهَ، فَاسْتَهْوَتْهُ الشَّياطينُ في أَرضِ العُلومِ حيران؛ فَصارَ _ مَعَ وُفورِ عِلمِهِ وَ دِقَّةِ نَظَرِهِ وَ سَيرِهِ في أَرضِ الْحَقائِقِ وَ فَهْمِهِ لِلْأَسرارِ وَ الدَّقائِقِ _ لم يستقم في شَي ءٍ مِنْ عُلومِ الشَّرائِعِ، وَ لَمْ يعضّ عَليٰ حُدودِها بِضِرس قاطِع، وَ في کَلِماتِهِ مِنْ مُخالِفاتِ الشَّرعِ الفاضِحَةِ وَ مُناقِضاتِ العَقلِ الواضِحَةِ مَا يضحک مِنهُ الصِّبيان وَ تستهزي ء بِهِ النِسْوان، کَما لَا يَخفَي عَليٰ مَنْ تَتَبَّعَ تَصانيفَهُ وَ لَا سيَّما الفُتوحاتِ وَ خُصوصَاً مَا ذَکَرَهُ في اَبْوابِ اَسْرارِ العِباداتِ ثُمَّ مَعَ دَعاوِيهِ الطَّويلَةِ العَريضَةِ فِي مَعرِفَةِ اللّهِ وَ مُشاهَدَتِهِ الْمَعبود وَ مُلازَمَتِه في عِين الشُهودِ وَ تَطوافِهِ بِالعَرْشِ المَجيد وَ فَنائِهِ في التَّوحيدِ تراه ذاشَطحٍ وَ طاماتِ و صلفٍ وَ رُعوناتٍ في تَخليطِ تَناقُضاتِ تجمع الاَضدادِ في حيرة محيرة تقطع الاَکبادَ وَ يأتي تارَة بِکلامِ ذي ثَبات وَ ثُبوت، وَ أُخريٰ بِما هُوَ أَوهَنُ مِنْ بَيتِ العَنکَبوتِ وَ في کُتُبِهِ وَ تَصانيفِهِ مِنْ سُوءِ اَدَبِهِ مَعَ اللّهِ سُبحانَهُ فِي الاَقوالِ مَا لَا يرضي بِهِ مُسلِمٌ بِحالٍ في جُملَة کَلماتٍ مُزَخرَفَةٍ مخبطّة تشوّش الْقُلوب وَ تدهش الْعُقولَ وَ تحير الاذهان وَ کَانّه کَانَ يري في نَفْسِهِ مِن الصُّوَرِ الْمُجَرَّده مَا يظهر لِلْمُتخلّي فِي العزلة فَيَظُنُّ اَنّ لَها حقيق


هي لَهُ کان يتلقاها بِالقَبولِ وَ يزعم انّها حَقيقةُ الوُصولِ وَ لَعَلَّهُ رُبَّما يختل عَقلَهُ لِشِدَّةِ الرياضَةِ وَ الجوعِ فَيکتب ما يَأتي بِقَلَمِهِ مِمّا يخطر بباله مِن غَيرِ رُجوع …».

وَ کانّه اراد بِالَّذي اعطاهُمُ التشريع فلحقوا بِمَقاماتِ الْاَنبياءِ مَشاهيرَ الصَّحابَهِ کَابي بکر وَ عُمَر وَ مَعاذ وَ اَشباهِهِم ثُمَّ مَنْ کانَ بَعدُهُم کَالحَسَنِ البَصريِّ وَ سُفيانِ الثّوري وَ نَظائِرِهما ثُمَّ اَئِمَتهم الاربعه وَ اَمثالهم ثُمَّ نفسه وَ مَن کَانَ قَريباً مِنْهُ فِي المَعْرِفَةِ کَمَا شعر بِهِ بَعْضُ کَلِماتِهِ في فُتوحاتِه.(1)

شيخ اکبر اهل سنت محي الدين ابن عربي است، او از پيشوايان صوفيه و از بزرگان اهل معرفتشان است. در فتوحات مي گويد: «من از خدا نخواستم که امام زمانم را به من بشناساند، و اگر از خدا مي خواستم به من مي شناساند.»

اي صاحبان بصيرت عبرت بگيريد و بنگريد چگونه خود را بي نياز از شناختن امام ديد حال آنکه حديث مشهور بين همه علما که مي گويد: «هر کس که بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليّت مرده است.» را شنيده بود، پس چگونه خداوند او را مخذول و گمراه کرد و به خودش واگذاشت تا شيطان او را در زمين علوم سرگردان رهايش کرد.

پس با وجود علم فراوان و دقت نظري که داشت و برخورداريش از سير در زمينه حقايق و فهم نسبت به اسرار و دقايق، در

1- مجموعه رسائل، رساله سوم، بشارة الشيعه، ص 150 تا 152.


هيچيک از علوم اسلامي راه دقيق را نپيمود و به حتم و يقين به حدود آن دست نيافت. و در سخنانش مخالفت هاي رسوايي با شرع و تناقضات عقلي واضحي وجود دارد. آنچنان مخالفت ها و تناقض هايي که کودکان به آن مي خندند و زنان آنان را به مسخره مي گيرند. اين حقيقت بر آنان که در تأليفات آن خصوصا فتوحات بالأخص ابواب اسرار عبادات تتبع کنند پنهان نمي ماند.

سپس با ادعاهاي گسترده اش در شناخت خدا و مشاهده معبود و همراهي با خدا با چشم شهود و اينکه به دور عرش گشته، و فناي در توحيد و … ، او را در شرايطي مي بيني که داراي سخنان سخيف و احمقانه و بلند پروازي هاي متکبرانه و هذيان و خرافات در هم و بر هم و ضد و نقيض هاي تحيرآوري که جگر را پاره پاره مي کند قرار دارد. گاه سخناني به ثبات و مستقيم مي گويد و گاهي مطالبش از آشيانه عنکبوت سست تر است. در کتاب و تصنيفاتش گفتارهاي بي ادبانه نسبت به خداوند منزه وجود دارد که هيچ مسلماني در هيچ موقعيتي راضي نمي شود به آن سخن گويد. او در ضمن کلماتي مزخرف و ديوانه وار که قلب ها را پريشان و عقل ها را وحشت زده و ذهن ها را متحير مي کند، گويا در نفس در صور مجرده امور قبيحي را مي بيند و گمان مي کند حقيقت دارد و تلقي به قبول کرده و تصور مي کند که آنها حقيقت وصول به حق است. شايد عقلش به واسطه شدت رياضت و گرسنگي مختل شده، و آنچه به خاطرش مي آمده بدون تأمل به قلمش جاري مي شده است … .


گويا مراد ابن عربي از آنهايي که به آنها مقام تشريع داده است که به مقام انبيا ملحق مي شوند، مشاهير اصحاب همچون ابوبکر، عمر، معاذ و مانند اينها هستند و پس از آنان، حسن بصري و سفيان ثوري و نظاير ايشان، سپس ائمه چهارگانه (ابوحنيفه، شافعي، مالکي و احمد حنبل) و امثال آنان، سپس خودش و کساني که در معرفت به او نزديکند؛ چنانکه بعضي از کلماتش در فتوحات به اين مطلب اشاره دارد.