فلسفه و عرفان را پندار اين است كه "واحد عددي" به معناي "محدود بودن" شي‏ء است، و متقابلا "واحد حقيقي و غير عددي" به معناي "نامحدود و نامتناهي بودن" شي‏ء است. لذا وحدت خداوند را از اين جهت مي‏دانند که مي‏گويند: نامتناهي بودن ذات خداوند جايي براي وجود غير او باقي نگذاشته است، و هستي بي‏كران او به جهت وسعت وجودي و فراگيري مطلقش، ذاتاً قابل تعدّد نيست.


الف: صفت "متناهي و نامتناهي بودن" مخصوص موجود مقداري و امتدادي و عددي است.

ب: تعدّد و تكثّر و تجزّي و قابليت زيادت و نقصان، لازمه ذات موجود مقداري و امتدادي مي‏باشد.

ج: موجود داراي اجزا ـ چه متناهي فرض شود و چه نامتناهي ـ ذاتا داراي تكثّر و تجزّي و قابليت انقسام و تعدّد مي‌باشد. پس وحدت آن "وحدت اعتباري" خواهد بود. ـ اين در حالي است که خداوند سبحان واحد حقيقي متعالي از داشتن جزء است، نه واحد اعتباري داراي مراتب مختلف، يا حصص و شؤون گوناگون، يا اجزا و ابعاض خارجي بي‏نهايت.

با توجه به اين مقدّمات معلوم مي‏شود که وحدت فلسفي مذكور در مورد ذات احديت،"وحدت وهمي" است نه وحدت حقيقي.

بديهي است که نامتناهي يک معنا بيش‌تر ندارد و کساني که براي نامتناهي معناي ديگري معتقدند يا مي‌گويند خدا نامتناهي است امّا به يک معناي ديگر، به معناي کلمات خود توجه کافي ندارند.

لذا اعتقاد به وجود "نامتناهي غير مقداري" و موجود "نامتناهي بدون جزء" به خودي خود متناقض است. بلکه چنان‌كه گفتيم اولاً اتّصاف به "تناهي و عدم تناهي" از شؤون ذات داراي امتداد و اجزا و قابل زيادت و نقصان است؛ ثانياً نتايجي كه فيلسوفان و عرفان از نامتناهي ‏بودن ذات خداوند مي‏گيرند (مانند وحدت وجود، و خارج ‏نبودن اشيا از ذات خداوند) به هيچ عنوان با اين معنا (يعني نامتناهي بدون جزء و امتداد) موافقت ندارد.

خلاصه اين‌كه فلسفه و عرفان، وحدت خداوند تعالي را از جهت بي‏نهايت‏ بودن وجود مي‏پندارد و مي‏گويد چون ذات خداوند تعالي هستي نامتناهي و نامحدود است، پس فرض وجود براي هيچ چيز ديگر در جنب هستي نامتناهي او امكان ندارد.

اين در حالي است كه از ديدگاه برهان و وحي، دليل "وحدت خداوند" اين است كه تعدّد و تكثّر فرع بر امتداد داشتن مي‌باشد، و همانند "جزء و كل" و "تناهي و عدم تناهي" اتّصاف به آن از شؤون ذات امتدادي و مخلوق است، در حالي که خداوند تعالي خالق همه مقادير و موجودات داراي اجزا است و مباين با همه اوصاف و اعيان آن‌ها مي‏باشد، لذا ذاتا فراتر از قابليت تعدّد و تكثّر و داشتن دوم و سوم و شريك مي‏باشد.

حضرت رضا در توصيف "وحدانيت" خداوند تعالي مي‏فرمايند:

اوست خداوند غير قابل شناخت خبير شنواي بيناي يكتاي بي‏مانند كه چيزي از او پديد نيامده، و خود نيز از چيزي پيدا نشده است، و او را هيچ شبيه و همانند نيست. آفريننده اشيا و اجسام و صورت‌ها است. اگر چنان بود كه ايشان مي‏گويند، خالق و آفريننده با مخلوق و آفريده شده تفاوتي نداشت، و حال اين‌كه او آفريننده و خالق است. بين او و بين اجسام و صوري که او آن‌ها را آفريده، تفاوت است؛ چه اين‌كه هيچ چيز همانند او نيست و او نيز به هيچ چيزي شباهت ندارد.

گفتم: بله، خداوند مرا فدايتان گرداند! شما فرموديد: خداوند يكتاي بي‏مانند است و هيچ شبيه و نظيري ندارد، در حالي كه هم خداوند واحد است و هم انسان واحد است! آيا اين دو در وحدانيت شبيه هم نيستند؟! فرمودند: خداوند تو را ثابت قدم بدارد! همانا تشبيه حقيقي و واقعي که ممنوع است، تنها از جهت معاني مي‌باشد (يعني اسمي مانند واحد را بر خدا و خلق به يک معني اطلاق کنيم)! امّا تشبيه از جهت اسامي، هردو بر يک اسم اطلاق مي‌شود و اسم هر دو يكي است اسم‌ها دلالت بر مسمي مي‏كنند (نه اين‌که عين مسمّي باشند تا تشابه خدا و خلق لازم آيد). اگرچه به انسان هم واحد گفته مي‏شود، منظور اين است كه انسان هيكل واحدي است و دو تا نيست. حقيقت وجود انسان واحد نيست؛ زيرا اعضاي او مختلفند و او آميخته از رنگ‌هاي متفاوت است و اجزاي گوناگون دارد که با هم يکسان نيستند، خون و گوشت و رگ و پي و مو و پوست و سپيدي و سياهي‌اش غير همند. بقيه مخلوقات نيز چنينند. پس انسان تنها در اسم واحد به خدا شبيه است و در حقيقت وجود و معني واحد نيست و حقيقت معني وحدت بر او صدق نمي‌کند. خداوندجلّ جلاله واحدي است كه جز او واحدي وجود ندارد؛ اجزاي مختلف و گوناگون ندارد، و ذات او داراي زيادت و نقصان نيست. اما انسان مخلوق مصنوع که از اجزاي مختلف و مواد گوناگون تشكيل و ترکيب يافته است، واحد حقيقي نيست، جز اين‌که به اين اعتبار كه از اجتماع و به هم پيوستن آن‏ها چيز واحدي به نام انسان پديد آمده است، به او واحد گفته مي‌شود.[1]

به روشني مي‏بينيد كه بر اساس بيان آن حضرت، وحدت و يگانگي ذات خداوند به معناي فراگيري و شمول ذات او نسبت به همه چيز ـ كه همان نظريه فلاسفه و عرفا و "وحدت وجود" است ـ کاملاً باطل است در حالي که از ابن عربي صريحاً نقل شد:

در صحنه وجود، هيچ يکتايي و احديتي جز احديت مجموع وجود ندارد.[2]

 

 توحيد نه وحدت وجود

معرفت بشري در پي اشتباه آشكار خويش در تفسير وحدت حقيقي خداوند، و به اقتضاي اعتقاد خود به نامتناهي بودن ذات خالق و اطلاق وجودي‏اش، هيچ چيزي را جدا از هستي او و مباين با وجود وي نمي‏داند، و حقيقت وجود هر چيز و هر زمان و مكان را جلوه‏اي و حصّه‏اي از وجود خداوند مي‌داند، و ادراك هر چيز را عين ادراك وجود او مي‏شمارد؛ ولي مكتب وحي و برهان، خداوند را خالق و آفريننده همه چيز، و مباين و مخالف با همه آن‏ها، و فراتر از امكان هر گونه وصول و ادراك و احاطه و شناخت معرفي مي‏نمايد. امام رضا عليه السلام مي‏فرمايند:

او "مكان" را مكان نمود و او بود در حالي كه مكان وجود نداشت. او "كيفيت" را كيفيت فرمود و او بود در حالي كه كيفيت وجود نداشت. پس او را متّصف به كيفيت و مكان نمي‏توان شناخت. با هيچ حسي ادراك نمي‏شود و با هيچ چيزي مقايسه و سنجيده نمي‏گردد [چون هيچ چيز مانند او نيست].[3]

بارها گفتيم که "تناهي و عدم تناهي" از شؤون و خواص ذات امتدادي و داراي اجزا است و اگر گاهي گفته مي‌شود که "خداوند سبحان متناهي و محدود نيست" نبايد نتيجه گرفت كه ذات او نامحدود و نامتناهي است؛ بلكه آن‏چنان‌ كه در مورد "ملكه و عدم" گفته مي‏شود، سلب تناهي و حد از ذات متعالي او تنها براي بيان عدم قابليت اتّصاف او به صفات اشياي امتدادي و مخلوق مي‏باشد.

با وجود اين، چنانكه گفتيم فلسفه و معرفت بشري، غافل از اين‌كه اتّصاف به "تناهي و عدم تناهي" از شؤون و ويژگي‌هاي اشياي مخلوق و داراي امتداد است، چنين مي‏پندارد كه چون ذات خداوند تعالي محدود و متناهي نيست، پس بايد نامتناهي و نامحدود باشد، بر اين اساس، هستي را منحصر به وجود خدا مي‌داند، و وجود خداوند را عين وجود كلّ اشيا مي‏شمارد، و جز وجود او، وجود هيچ چيز ديگري را نمي‏پذيرد. فلسفه و عرفان مي‏گويد:

از عجايب امور اين‌که بسياري از اهل قشر اين همه آيات و احاديث و مخصوصا کلام اميرالمؤمنين عليه السلام را مي‌بينند که صريح در وحدت وجود است و خودشان مي‌گويند وجود حق نامحدود است، آن‌گاه قائل به وحدت وجود نمي‌شوند! و اگر وحدت وجود صحيح نباشد، بايد حق تعالي محدود باشد.[4]

در حالي که هيچ روايتي وارد نشده است که وحدت وجود، يا نامتناهي بودن ذات خدا را اثبات کند، اما برخي افراد روايات را نادرست معنا کرده‌اند، و معناي "فراتر از متناهي و نامتناهي بودن" را با معناي "نامتناهي بودن" عوضي گرفته‌اند؛ و البته پاسخ ما به همه اين افراد ـ كه ذات خداوند را نامتناهي و داراي امتداد وجود انگاشته و امر خلقت به معناي جعل و خلق وجود را محال مي‌‏دانند ـ اين است كه:

"تناهي و عدم تناهي" از ويژگي‏هاي اشياي داراي اجزا و امتداد و حادث و ممكن و مخلوق، و در يک کلمه "امتدادي" است. لذا به چيزي که اصلاً جزء و کلّ و امتداد وجودي ندارد نه متناهي گفته مي‌‎شود و نه نامتناهي. به عبارت ديگر "تناهي و عدم تناهي" دو معناي نقيض هم نيستند که چون يکي از آن‌ها نبود، ديگري بايد باشد؛ بلكه مانند "ملكه و عدم" براي اشياي متجزّي و مخلوق مي‌‏باشند و خداوند تعالي كه خالق تمامي اشياي داراي امتداد و اجزا و كوچك و بزرگ است ذاتا مباين با همه آن‏ها مي‌‏باشد و خود او نه كوچك است و نه بزرگ، و نه متناهي و نه نامتناهي. امام جواد عليه السلام مي‌‏فرمايند:

هر چيزي جز خداوند يگانه، قسمت‌ پذير است. خداوند يكتا واحدي است؛ نه در تصوّر قابل انقسام است و نه جزء بردار و نه در وهم به كمي و زيادت وصف شود. [چرا که] هر چيزي كه پذيراي قسمت و جزء باشد، يا در تصوّر كمي و زياد را بپذيرد، مخلوق است و دلالت دارد كه او را خالقي مي‌‏باشد.[5]

اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌‏فرمايند:

بزرگي او به‌ گونه‌اي نيست كه جوانب مختلف و حدود، او را به هر طرف كشانده باشند که در آن صورت او را جسمي بزرگ گردانيده‌اند، و عظمت او چنان نيست كه حدود او را به نهايت رسانيده باشند که در آن صورت او را کالبد و جسدي بزرگ گردانيده؛ بلكه بزرگي او در شأن و مقام و رتبت و عظمت او در سلطنت و قدرت است.[6]

ذات خداوند، احدي است؛ يعني نه در عالم وجود و خارج، و نه در عالم عقل، و نه در عالم وهم، هرگز قابل انقسام و قسمت‌پذير نيست. چنين است پروردگار ما.[7]

بنابراين، اصل شبهه و توهم افراد مذكور باطل است. لذا تمامي نتايجي هم كه از آن گرفته‏اند باطل و نادرست مي‌باشد، و جداً بي‏اساس است كه كسي بگويد:"وجود خدا نامتناهي است[8] و نامتناهي بودن ذات او مجالي براي وجود غير او باقي نگذاشته است"، يا بپندارد: "محال است كه خداوند تعالي وجود چيزي را جعل و خلق نمايد"، و بدتر از همه اين است که نتيجه بگيرد: "اشيا از حيث وجود چيزي جز خدا نيستند و تنها از نظر تعيّن و شكل و شبح و هاذيت (چيز حاضر و تشخص داري که با اسم اشاره به آن اشاره مي‌شود) خود با خدا تفاوت دارند". 

[1] . هو اللطيف الخبير السميع البصير الواحد الأحد الصمد الذي لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفواً أحد، منشيء الأشياء، ومجسّم الاجسام، ومصوّر الصور، لو كان كما يقولون لم يعرف الخالق من المخلوق، ولا المنشيء من المنشَأ، لكنّه المنشيء، فرق بين من جسّمه وصوّره وأنشأه و بينه، إذ كان لا يشبهه شيء ولا يشبه هو شيئا.

قلت: أجل، جعلني اللّه‏ فداك، لكنّك قلت: الاحد الصمد، وقلت: لايشبه هو شئياً واللّه‏ واحد والانسان واحد، أليس قد تشابهت الوحدانية؟ قال: يا فتح، أحلت، ثبّتك اللّه‏ تعالي، إنما التشبيه في المعاني، فأما في الاسماء فهي واحدة وهي دلالة علي المسّمي، وذلك لأنّ الانسان وإن قيل "واحد" فإنما يخبر أنه جثة واحدة وليس بإثنين، فالانسان نفسه ليست بواحدة، لأنّ أعضائه مختلفة وألوانه مختلفة كثيرة غير واحدة، وهو أجزاء مجزأة، ليست بسواء، دمه غير لحمه، و لحمه غير دمه، وعصبه غير عروقه، وشعره غير بشره، وسواده غير بياضه، وكذلك سائر جميع الخلق. فالانسان واحد في الاسم لا واحد في المعني، واللّه‏جلّ جلاله واحد لا واحد غيره، لا اختلاف فيه، ولا تفاوت ولا زيادة ولا نقصان، فأما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف من أجزاء مختلفة وجواهر شتي غير أنه بالاجتماع شيء واحد. عيون اخبار الرضا†، باب 11،1/127/ حديث23؛ كافى 1/118 ـ 119 ؛ التوحيد، 61 ـ 63 و 185؛ بحار الانوار، 4/173 ـ 174.

[2] . وما في الكون أحدية إلا أحدية المجموع. كتاب المعرفة، 1993 ميلادي، 36؛ فتوحات (4 جلدي)، 3/193.

[3] . هو أيّن الأين وكان ولا أين، وكيّف الكيف وكان ولا كيف. فلا يعرف بكيفوفية، ولا بأينونية، ولا يدرك بحاسة، ولا يقاس بشيء. عيون اخبار الرضا عليه السلام، 1/108.

[4] . إنّ من عجائب الامور أن كثيرا من القشريين يرون هذه الايات والاحاديث الكثيرة ولا سيما كلام اميرالمؤمنين وهي صريحة في وحدة الوجود، ويقولون بأنفسهم إن وجود الحق غير محدود، ومع ذلك لا يقولون بوحدة الوجود! إن وحدة الوجود إن لم تكن صحيحة فيلزم أن يكون الحق تعالي محدودا. حسن زاده، حسن: رساله إنه الحق، 66 ـ 67

[5]. إنّ ما سوي الواحد متجزّئ، والله‏ واحد لا متجزّئ ولا متوهّم بالقلّة والكثرة، وكلّ متجزّئ أو متوهّم بالقلّة والكثرة فهو مخلوق دالّ علي خالق له. التوحيد، 193 ؛ بحار الأنوار، 4/153.

[6]. ليس بذي كبر امتدت به النهايات فكبرته تجسيما، ولا بذي عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا، بل كبر شأنا وعظم سلطانا. نهج البلاغه، خطبه.

[7]. إنه عزّ وجلّ أحديّ المعني، يعني به أنّه لا ينقسم في وجود ولا عقل ولا وهم، كذلك ربّنا عزّ وجلّ. التوحيد، 84؛ بحار الأنوار، 3/207.

[8]. بايد دانست كه در طول تاريخ اعتقادي شيعي، اعتقاد به محال‏بودنِ ذاتي وجود نامتناهي و تحقق آن از امور مسلم و بديهي بوده است. اعتقاد به وجود آن وارداتي است و از فلسفه يونان وام گرفته شده وبه واسطه عرفاي اهل سنت در بين برخي ايشان رخنه كرده است.

ابو الصلاح حلبي مي‌‏فرمايد: فيلزم ما قلناه من وجود ما لا نهاية له، مع استحالته بدليل وجوب حصر ما وجد. (أبو الصلاح حلبي: تقريب المعارف، 76).

شيخ طوسي مي‌‏فرمايد: إن وجود ما لا نهاية له محال. (الاقتصاد، 24). علامه حلي مي‌‏فرمايد: إن وجود ما لا يتناهي محال علي ما يأتي. ، شرح تجريد، 35.