امام سجاد و اُمانیسم

وَ اشْغَلْهُ عَنَّا بِبَعْضِ أَعْدَائِک؛ یک شخص لیبرال وقتی که با این جملۀ امام روبه رو می شود با خود می گوید: چرا امام از خدا نمی خواهد که شر شیطان را از همگان بر طرف کند و می گوید او را به برخی از بشرها مشغول کن-؟! آیا امام یک فرد انسان دوست نیست؟!

اما امام علیه السلام «انسانیت دوست» است، نه «انسان دوست». او انسان منهای انسانیت را انسان نمی داند، بشر می داند. و برای بشرِ منهای انسانیت، حق و حقوقی قائل نیست.

مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) به همۀ مخلوقات خدا ارزش و اهمیت وافری قائل است، هر شیئ را یک «آیه» می داند؛ یک سوسک، مورچه، بل از میکروب و ویروس گرفته تا کل کرۀ زمین، منظومه ها و کهکشان ها و... و...، هر کدام را یک آیه خدا می داند. و برای هر جانداری حق و حقوقی قائل است

اما برای بشری که فاقد انسانیت است هیچ حق و حقوقی قائل نیست. زیرا وجود چنین شخصی را «فساد محض» می داند که هیچ نقش مثبتی حتی در حدّ مار و عقرب، در نظام جهان ندارد بل تباهی آور است و در نظام محیط طبیعی و اجتماعی ایجاد خلل می کند: «سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ»: می کوشد که در زمین فساد کند و نسل (جانداران و انسان) و گیاهان را تباه کند، و خداوند فساد را دوست ندارد.

بدیهی است وقتی که خدا فساد را دوست ندارد، فسادگر و تباه کننده را هرگز دوست ندارد. و وقتی که خداوند او را دوست ندارد پس امام سجاد (علیه السلام) چگونه می تواند او را دوست بدارد.

بدنبال آیۀ مذکور می فرماید: «وَ إِذا قیلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ»: و هنگامی که به او گفته شود از خدا پروا کن- و به تباهی نسل و گیاه نپرداز- روحیه «گردنکش ناهنجار گرائی» او را فرا می گیرد، پس دوزخ سزای اوست، و چه فرجام بدی است دوزخ.

لغت: مهاد- از مهد- به معنی: آمادگی، آماده کردن، و آماده شده؛ فراهم آمدن.- اشاره به این است که چنین شخصی خودش دوزخ را برای خود فراهم می آورد.

این است که انسان یک موجود (باصطلاح) معمولی نیست، یا در مقام اشرف مخلوقات قرار می گیرد که خدا همه چیز جهان را برای او آفریده، و یا به مقام اسفل سافلین سقوط می کند که در این صورت بقدر یک مار و عقرب نیز حق و حقوقی ندارد. تنها یک حق دارد: هر کسی نمی تواند دربارۀ او، ناهنجاری ها و جرم هایش تصمیم گرفته و مجازاتش کند، این کار منحصر است به نظام قضائی جامعه تا با عدالت رفتار شود.

اُمانیسم و تکلیف: دوست داشتن مفسدان، دقیقاً از بین بردن حقوق دیگر انسان ها، جانداران و گیاهان است. پس اُمانیسم غربی در واقع «انسان دوستی» نیست بل دقیقاً «دشمنی با انسان» است.


نکتۀ مهم این است که امانیسم نمی تواند خنثی باشد و هیچ ضرری بر انسان و نیز انسانیت نداشته باشد، با یک دقّت به خوبی روشن می شود که همۀ مفاسد مدرنیته یا از امانیسم ناشی می شوند و یا بوسیلۀ آن تقویت می شوند. شعار اُمانیست ها که می گویند «اول حقوق انسان را به او بده سپس از او تکلیف بخواه» عامیانه ترین و غیر علمی ترین سخن است که حقوق و تکلیف را با همدیگر و ضد همدیگر قرار می دهد در حالی که این دو یک حقیقت واحد هستند؛ حقوق هر انسانی تکلیف انسان های دیگر است و تکلیف هر انسانی حقوق انسان های دیگر است. و شگفت است عصر مدرنیته با همۀ ادعاهای علمی، این حقیقت را درک نمی کند و به «دوگانگی میان حق و تکلیف» باور دارد.

منشأ این عدم درک، فرهنگ کلیسائی قرون وسطی است که اکثریت افراد جامعه را «مسلوب الحقوق» و در عین حال (مکلّف به تکالیف شاق و گسترده» می کرد و اقلیت را نیز مسلوب التکلیف و دارای همۀ حقوق می دانست. اعتراض بر این فرهنگ و رویگردانی از آن یک حقیقت و واقعیت واضح است لیکن همین اعتراض و انتقاد هنوز هم ناقص است. زیرا اساس «تفکیک حق و تکلیف از همدیگر» را محفوظ داشته، و اندیشه را به محور همان تفکیک و «دوگانگی» قرار داده است که مبنای فکر قرون وسطی بود. وقتی که پایه غلط باشد نتیجه هر چه باشد غلط خواهد بود؛ خواه به محور «تقدّم تکلیف بر حقوق» باشد و خواه به محور «تقدم حقوق بر تکلیف». و هر دو غلط است خواه گزینۀ قرون وسطی باشد و خواه گزینۀ امانیسم مدرنیته.

و لذا در امروز جهان، بزرگ جلاّدان و قتل عام کنندگان، و بزرگ خونخواران جهان، غربیان امانیست هستند. که هیچ حقی برای جامعه های دیگر قائل نیستند و تنها از آنها تکلیف می خواهند.


امام سجاد (ع) و لیبرالیسم

وَ اشْغَلْهُ عَنَّا بِبَعْضِ أَعْدَائِک؛ خدایا، شیطان را به برخی از دشمنان خودت مشغول کن که به ما نپردازد.

تعریف: عداوت دو نوع است با دو نوع ماهیت:

1- عداوت عبارت است از تحرّک احساسات غریزی محض، بر علیه یک چیز یا یک شخص.

2- عداوت عبارت است از تحرّک احساسات غریزی با امضای فطرت و تعقل، بر علیه یک چیز یا یک شخص.

نوع اول محکوم و هرگز سزاوار انسان نیست، نوع دوم شایستۀ انسان بل مساوی است با انسانیت انسان. بل انسان منهای این عداوت، انسان نیست.

لیبرالیسم: در مبحث بالا مشکل اُمانیسم، «تفکیک میان حقوق و تکلیف» بود که دیدیم. اما مشکل بزرگ لیبرالیسم عکس آن است یعنی «عدم تفکیک» است؛ عدم تفکیک میان دو نوع عداوت، لیبرالیسم بر «نفی عداوت» بطور «مطلق» مبتنی است؛ هر نوع عداوت را نفی می کند به حدّی که در فرهنگ امروزی مدرنیته کلمۀ عداوت، منفور ترین کلمه است، که بزرگترین انحراف و غلط است و لذا لیبرالیسم (مانند اُمانیسم) ناقض خود است و سر از شدیدترین رادیکالیسم درآورده است. جامعۀ لیبرال غربی در برابر جامعه های دیگر رادیکالترین جامعه شده است. امروز جهان و جهانیان، انسان و انسانیت، میان این دو تناقض سهمگین پِرِس می شود. از طرفی «امانیسم بر علیه اُمانیسم» و از طرف دیگر «لیبرالیسم بر علیه لیبرالیسم» جسم و جان انسان را برگرفته و بحدّی فشار می دهد که قورباغه ای در روی سنگی زیر پای فیل مانده باشد.

منشأ تناقض ماهوی اول در بحث بالا به شرح رفت. منشأ تناقض ماهوی دوم عبارت است از غفلت دست اندرکاران علوم انسانی غربی از «روح فطرت» که در کانون وجودی انسان است. همۀ مشکلات اساسی امروزی علوم انسانی غربی به همین غفلت بر می گردد و اینگونه غلط های پایه ای هول انگیز و هراسناک را به بار می آورد و آورده است که علوم انسانی موجود به بن بست رسیده است.

عناصر لیبرالیسم: لیبرالیسم علاوه بر اینکه نادرستی پایه ای اُمانیسم را در بطن خود دارد، یعنی میان حق و تکلیف تفکیک می کند و بر اساس آن به «تقدم حقوق بر تکلیف» معتقد می شود، پس از مرحلۀ تقدم، از مقدار تکلیف انسان نیز بشدت می کاهد و شعار می دهد: هر چه می توانید از تکالیف انسان بکاهید. و فرآیند این دو عنصر را «آزادی» می نامد. آزادی ای که خود در تعریف آن می ماند و در تناقض شدید گرفتار می گردد

بهتر است این تناقض ها و منشأ شان را بطور فرازتر مشاهده کنیم:

1- تناقض لیبرالیسم بر علیه اُمانیسم، که منشأ آن تفکیک میان حقوق و تکلیف است.

2- تناقض لیبرالیسم بر علیه لیبرالیسم، که منشأ آن عدم تفکیک میان عداوت غریزی و عداوت فطری و عقلی است.

3- تناقض در تعریف آزادی که به آزادی دیگران محدود می شود (یعنی آزاد بودن در عین محدود بودن با شدیدترین محدودیت. که هنوز هم که هنوز است این تعریف از آزادی به جائی نرسیده و مهر سنگینی بر پیشانی علوم انسانی غربی کوبیده و طبل ناتوانی آن را بر بام جامعۀ جهانی می نوازد

و منشأ این نیز به همان غفلت از روح فطرت در کانون وجود انسان، بر می گردد.

گفته شد حقوق و تکلیف یک حقیقت واحد هستند، نه دو حقیقت در تقابل هم؛ حق یک انسان تکلیف انسان های دیگر است، و تکلیف یک انسان حق انسان های دیگر است. خواه از دیدگاه حقوق و تکالیف فردی باشد و خواه از دیدگاه محور حقوق و تکالیف فرد در برابر حقوق و تکالیف شخصیت جامعه باشد.

هر چه از حقوق کاسته شود به همان مقدار از تکالیف کاسته می شود، و هر چه از تکالیف کاسته شود به همان مقدار از حقوق کاسته می شود، پس شعار «هر چه می توانید از تکالیف انسان بکاهید»، دقیقاً به معنی «هر چه می توانید از حقوق انسان بکاهید» است. غفلت از روح فطرت این قبیل غلط های بدیهی را بر اندیشۀ علمی بشر تحمیل می کند و دانش سر از جهل در می آورد.

این حقوق است که نهادی بنام «خانواده» را می سازد. یعنی این تکالیف است که نهادی بنام خانواده را می سازد. پس این کاستن از تکالیف است که نهاد خانواده را از بین می برد. و از بین رفتن خانواده، از بین رفتن اساسی ترین خواستۀ انسانی انسان است. و این مساوی است با از بین رفتن پایه ای ترین فرآیند حقوق انسان. و همچنین است پدیده های ویژۀ انسانیت انسان از قبیل: جامعه، تاریخ، زیبا شناسی و زیبا خواهی، هنر، حیاء، اخلاق- هنجار و ناهنجار- و هر پدیدۀ دیگر که منشأ آن روح فطرت است نه روح غریزه.

هر فرد لیبرال با جملۀ «وَ اشْغَلْهُ عَنَّا بِبَعْضِ أَعْدَائِک» در صحیفه سجادیه روبه رو می شود، تعجب می کند: چرا امام از عداوت سخن گفته؟؟ آن هم سخنی از عداوت خدا نسبت به برخی از انسان ها-؟! چنین شخصی نمی تواند میان «عداوت غریزی» با «عداوت فطری و تعقلی» تفکیک کند. عداوت حیوانی را با عداوت انسانی خلط می کند.

حذف عداوت غریزی، از اصول اولیّۀ مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) است و از دیدگاه این مکتب، انسانی که عداوت غریزی داشته باشد انسان نیست، حیوان بل خطرناکتر از حیوان است: «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَل». اما انسان فاقد دافعه و لیبرال که عداوت فطری و تعقلی ندارد را نیز انسان نمی داند. هم آن و هم این، هر دو را «مفسد حرث و نسل» می داند که آیۀ این موضوع در مبحث امانیسم گذشت.

انسان آن است که با چیزهای بد، بد باشد و با چیزهای خوب، خوب باشد. و گرنه انسان نیست. انسان بدون دافعه هرگز به صلاح و اصلاح فرد و اجتماع نمی رسد «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ»

و از دیدگاه دیگر: کاستن از تکلیف مساوی است با افزودن به عرصۀ فعالیت انگیزش های صرفاً غریزی و تعطیل کردن روح فطرت که در این باره می فرماید: «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فیهِنَّ بَلْ أَتَیْناهُمْ بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِمْ مُعْرِضُونَ»: اگر حق (و حقوق) مطابق هوی های آنان باشد آسمان ها و زمین و همۀ کسانی که در آنها هستند فاسد و تباه می شوند. بل ما (با تبیین چیستی حقوق و تکالیف و چرائی آنها) راه آگاهی شان را به آنان دادیم، اما آنان از آن رویگردان هستند.

اگر انگیزش ها و خواسته های غریزی حق و حقوق تلقی شوند، افرادی هوس می کنند که نظام کیهانی و حتی نظام کل کائنات نیز عوض شود تا چه رسد به غرایز و هوس ها در زندگی.

مگر این هوی و هوس غریزی نیست که محیط زیست را دچار فساد و تباهی کرده است؟: «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ»: اگر از این (تبیین ها) رویگردان شوید غیر از این انتظار می رود که در زمین فساد کنید و پیوندهای خانوادگی را قطع کنید-؟

درست است؛ روند لیبرالیسم و «اصالت دادن به خواسته های غریزی فرد» هم زمین و محیط زیست را فاسد و تباه کرده و هم اساس خانواده و پیوندهای خانوادگی را.

خدا کسانی را دشمن می دارد: در ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام، خداوند کسانی را دوست می دارد و کسانی را دوست نمی دارد و کسانی را نیز دشمن می دارد آنان را که دوست می دارد معرفی می کند: «اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»(1). و «اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ»(2). و «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلینَ»(3). و «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ»(4). و «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ»(5). «اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ»(6). و «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابینَ»(7).

و نیز کسانی را که دوست نمی دارد، معرفی می کند: «إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدینَ»(8). و «اللَّهُ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ»(9). و «اللَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمینَ»(10). و «إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ خَوَّاناً أَثیماً»(11). و «إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفینَ»(12). و «إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنینَ»(13). و آیه های دیگر.

و آنان را که دشمن می دارد، معرفی می کند: چون خداوند دربارۀ هیچ چیز و هیچ کسی و هیچ رفتاری، بی طرف نیست (و باصطلاح؛ خداوند هرگز و به هیچ وجه لیبرال نیست) همۀ آیه هائی که دربارۀ «دوست نمی دارد» دیدیم، همگی به معنی «دشمن می دارد» است. علاوه بر آن می گوید: «لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ»(14). و «ذلِکَ جَزاءُ أَعْداءِ اللَّهِ»(15). و «مَنْ کانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْکافِرینَ»(16). و آیه های دیگر.

1- آیۀ 148 سورۀ آل عمران.

2- همان، آیۀ 146.

3- همان، آیۀ 159.

4- آیۀ 42 سورۀ مائده.

5- آیۀ 4 سورۀ توبه و نیز آیۀ 7 همان سوره.

6- آیۀ 108 سورۀ توبه.

7- آیۀ 222 سورۀ بقره.

8- آیۀ 190 سورۀ توبه.

9- آیۀ 64 سورۀ مائده.

10- آیۀ 57 سورۀ آل عمران.

11- آیۀ 107 سورۀ نساء.

12- آیۀ 141 سورۀ انعام.

13- آیۀ 58 سورۀ انفال.

14- آیۀ 1 سورۀ ممتحنه.

15- آیۀ 28 سورۀ فصلّت.

16- آیۀ 98 سورۀ بقره.


حدیث: 1- همین جمله در این دعا که امام سجاد علیه السلام آورده است «اعدائک».

2- ابن ابی الحدید در حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام آورده است: فَمَنْ أَشْرَبَ قَلْبَهُ بُغْضِی، أَوْ أَلَّبَ عَلَی بُغْضِی، أَوِ انْتَقَصَنِی، فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَدُوُّهُ وَ خَصْمِه. وَ اللَّهُ عَدُوُّ الْکَافِرِینَ(1): هر کس کینۀ من را با قلب و (جان) خود در آمیزد، یا کینۀ من را در دل نگهدارد، یا از شأن من بکاهد، باید بداند که خداوند دشمن اوست، و خدا دشمن کافران است.

مجلسی(ره) نیز این حدیث را در بحار، ج 43 ص 361 و ج 39 ص 296 آورده است.

3- میثم تمّار در حدیثی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند: ِفَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یَعْلَمَ حَالَهُ فِی حُبِّنَا فَلْیَمْتَحِنْ قَلْبَهُ فَإِنْ وَجَدَ فِیهِ حُبَّ مَنْ أَلَّبَ عَلَیْنَا فَلْیَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَدُوُّهُ وَ جَبْرَئِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ اللَّهُ عَدُوٌّ لِلْکَافِرِین (2): هر کس بخواهد حال خود را در محبّت ما بداند، پس قلبش را امتحان کند؛ اگر در قلبش محبت دشمن ما باشد پس بداند که خداوند دشمن اوست و نیز جبرئیل و میکائیل، و خداوند دشمن کافران است.

4- نهج البلاغه: هُوَ الَّذِی اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَی أَعْدَائِهِ فِی سَعَهِ رَحْمَتِهِ وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِیَائِهِ فِی شِدَّهِ نِقْمَتِهِ(3): او خدائی است که در عین وسعت رحمتش، عذابش بر دشمنانش سخت است، و در عین سختی عذابش، رحمتش برای دوستانش گسترده است.

5- نهج البلاغه: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی لَمْ یَرْضَهَا ثَوَاباً لِأَوْلِیَائِهِ وَ لَا عِقَاباً لِأَعْدَائِهِ(4): خداوند دنیا را نه لایق ثواب دوستان خود دانسته و نه لایق عذاب دشمنانش.- یعنی ثواب و عذاب را به آخرت موکول کرده است. و حدیث های دیگر.

کاربرد و عملکرد لیبرالیسم در عرصه بین الجوامع: لیبرالیسم علاوه بر نادرستی اصل خود، و علاوه بر ضدّ فطریات بودنش در درون یک جامعه که در بالا به اشاره رفت، تناقض ذاتی خود را در عرصۀ بین الجوامع عیناً و عملاً نشان داده است. یک جامعۀ لیبرال اگر بتواند

1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 4 ص 105 ط دار احیاء التراث العربی.

2- مجلسی(ره) این حدیث را در بحار، ج 27 ص 83 و 84، از کنز جامع الفوائد، و امالی ابن الشیخ آورده است.

3- خطبه 89.

4- نهج البلاغه، حکم، ابن ابی الحدید 422، فیض 407.


در درون خود به لیبرالیسم عمل کند، هرگز نمی تواند نسبت به جامعه های دیگر رفتار لیبرالانه داشته باشد، بل برعکس با هر جامعۀ دیگری رفتار دشمنانۀ شدید خواهد داشت. و آن تناقض شدید که در ذاتش نهفته است در این عرصه با شدت تمام ظهور خواهد کرد و کرده است و می کند. در همین امروز در هر جای دنیا که خونریزی، خونخواری، تروریست پروری، ویرانگری، قتل عام ها، غارت ها و جنگ های انسان برانداز، همگی با سلاح های تولیدی لیبرال ها و نقشه های ابلیسی آنان، عملی می شود. که کوچکترین انگیزۀ شان برای کشته شدن انسان ها منافع اقتصادی شان است. و بزرگترین انگیزه شان دوستداری شیطان و دشمنی با خداوند است که خودشان آن را «کابالیسم» می نامند.

امانیسم با ظاهر زیبائی لفظیش و لیبرالیسم با ظاهر «تحمل گرائی» و «آزادی خواهی»اش، دو بولدوزر جاده صافکن کابالیسم هستند جادۀ ابلیسی که برای فریب انسان ها و برای براندازی انسانیت است. که کار شیطان- نزغ شیطان، کید شیطان، مکائد شیطان، به خیال پردازی وادار کردن شیطان، به غرور انداختن شیطان، و ابزارهای شیطان برای شکار انسان، که در این دعای هفدهم آمده- همین به کارگیری زیبائی های کاذب است؛ اُمانیسم: انساندوستی!!! لیبرالیسم: آزادی خواهی!!!

نامگذاری نازیباها و نازیبائی ها، با نام های زیبا، اساس کار ابلیس است: «زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبیلِ»(1): شیطان اعمال شان را برایشان زیبا جلوه داده و آنان را از راه (انسانیت) صد کرده است.

توجه: صد کرده است، نه سد. و این نکته بس مهم است که شیطان هرگز راه راست را بر انسان مسدود نمی کند، بل آن را مصدود می کند. فرق سد و صد همان فرق میان «سد آبداری» و «سدّ انحرافی» است؛ اولی برای جمع کردن و انباشتن آب است. اما دوّمی هیچ آبی را جمع و انباشته نمی کند بل مسیر آن را با دلخواه سازندۀ سد عوض می کند این دوّمی صد است نه سد،. شیطان جریان شخصیتی و رفتاری انسان را مسدود نمی کند، زیرا در اینصورت،

1- آیۀ 24 سورۀ نمل، و آیه 38 سورۀ عنکبوت.


جریان در شخصیت انسان جمع و انباشته شده و سدّ شیطان را می شکند. او این جریان را در مسیر انحرافی مطابق دلخواه خودش جاری می کند. قبلاً نیز به این شیوۀ عملکرد ابلیس اشاره شده است.

در قرآن حدود 40 بار از مادّۀ «صد» و مشتقاتش آمده که همگی دربارۀ شیوۀ عمل شیطان و پیروانش و جامعه های کابالیستی است. و خداوند می گوید: وقتی که آنان در مسیر صدّی و انحرافی شیطان قرار می گیرند و جاری می شوند، پیمایش راه درست برایشان مسدود می شود: «وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ»، یعنی آفرینش انسان چنین است که اگر در مسیر صدّی و انحرافی شیطان قرار گیرد راه اصلی که راه بصیرت است برایش مسدود می گردد. شیطان این واقعیت را می داند و لذا درصدد مسدود کردن راه انسان بر نمی آید او را منحرف می کند و می داند که پس از انحراف، راه درست خود به خود برایش مسدود خواهد شد.