انديشه بشري خداوند متعال را داراي صفات دانسته، سپس سخن از "زيادت صفات بر ذات"، و يا "عينيت ذات و صفات او" در ميان مي‏آورد، اما معرفت مكتب وحي بر اين اساس است كه خداوند متعال ذات علم و قدرت است، نه ذاتي كه داراي علم و قدرت باشد لذا سخن از عينيت يا زيادت ذات و علم و قدرت او موضوعا منتفي است. بديهي است ذات متصف به صفت و داراي کيفيت، متجزي و متبعض و قابل زياده و نقصان و وجود و عدم بوده و متقابلا ذات متعالي از مقدار و اجزا، به خودي خود متعالي از "داشتن و نداشتن"، و فراتر از قابليت اتصاف به صفات است، چه اينكه ذات و صفت وضوحا دو چيزند نه يك چيز، و با فرض اينكه ذاتي داراي صفات باشد، ديگر ادعاي عينيت ذات و صفات با نفس مفروض اولي در تناقض است.[1] و از همين جا معلوم مي‎شود كه اعتقاد به زيادت صفات بر ذات خداوند نيز به طريق اولي مردود و نادرست مي‏باشد. حضرت رضا عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

نظام توحيد الله‏ تعالي نفي الصفات عنه، لشهادة العقول أن كل صفة وموصوف مخلوق، وشهادة كل موصوف أن له خالقا ليس بصفة ولا موصوف، وشهادة كل صفة وموصوف بالاقتران، وشهادة الاقتران بالحدوث، وشهادة الحدوث بالامتناع من الازل الممتنع من الحدوث، فليس عرف الله‏ من عرف بالتشبيه ذاته.[2]

قانون توحيد خداوند تعالي اين است كه صفات از او نفي گردد، زيرا عقول گواهي دهند كه هر صفت و موصوفي مخلوق است، و هر موصوفي شهادت دهد كه او را خالقي است كه نه صفت است و نه موصوف، هر صفت و موصوفي شاهد بر اقترانند. و اقتران، گواه حدوث است. و حدوث گواهي دهد كه وجود ازلي‏اش ممتنع است. پس هر كس ذات خداوند را از راه تشبيه شناسد، او را نشناخته است.

امير المومنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

فمن وصف الله فقد قرنه، ومن قرنه فقد ثناه، ومن ثناه فقد جزأه، ومن جزأه فقد جهله[3].

هر كس او را مقارن داند پس او را دو دانسته است. و هر كس او را دو بداند، او را داراي اجزا شمرده است، و هر كس او را داراي اجزا شمارد نسبت به او جاهل است.

و مي‏فرمايند:

وكمال الاخلاص له نفي الصفات عنه، لشهادة كل صفة أنها غير الموصوف، وشهادة كل موصوف أنه غير الصفة.[4]

كمال خالص دانستن و تنزيه خداوند متعال اين است كه صفات از او نفي شوند، زيرا هر صفتي شهادت مي‏دهد كه آن چيزي غير از موصوف است، و هر موصوفي گواهي مي‏دهد كه آن چيزي غير از صفت است.

امام رضا عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

لا ديانة إلا بعد معرفة، ولا معرفة إلا بالاخلاص، ولا إخلاص مع التشبيه، ولا نفي مع إثبات الصفات للتشبيه، فكل ما في الخلق لا يوجد في خالقه، وكل ما يمكن فيه يمتنع في صانعه.

لا تجري عليه الحركة والسكون، وكيف يجري عليه ما هو أجراه، ويعود فيه ما هو ابتدأه؟ إذا لتفاوتت ذاته، ولتجزء كنهه، ولامتنع من الازل معناه، ولما كان للبارئ معني غير المبروء.[5]

دين داشتن نشايد مگر بعد از معرفت، و معرفت ممكن نيست مگر با جدا دانستن خداوند از همه چيز. با اعتقاد به تشبيه، جدا دانستن خداوند از خلق امكان ندارد. و با وجود اثبات صفات، نمي‏توان وجود خداوند را از مخلوقات جدا نمود، چرا كه با وجود اثبات صفات تشبيه لازم مي‏آيد.

هر آنچه در خلق است در خالق او نيست، و هر چه در آفريده ممكن باشد در مورد صانع و آفريننده او ممتنع است.

حركت و سكون  به او راه نيابد، چگونه بر او جاري شود آنچه خود جاري فرموده است، و به او بازگردد آنچه خود آن را ايجاد نموده است؟ در اين صورت ذاتش داراي اجزا، و ازليت وجودش غيرممكن مي‏شد، و براي خالق معنايي جز مخلوقيت نمي‏ماند.

اميرالمؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

جل أن تحله الصفات، لشهادة العقول أن كل من حلته الصفات مصنوع.[6]

فراتر از اين است كه صفات بر او درآيند، زيرا عقول گواهي دهند كه هر كس صفات بر او در آيند مصنوع مي‏باشد.

امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

وكل موصوف مصنوع، وصانع الاشياء غير موصوف بحد مسمي.[7]

هر چه در وصف آيد مصنوع است، و آفريننده اشيا به هيچ وصفي متصف نيست.

در كتاب "علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الالهية" درباره صفات خداوند متعال چنين آمده است:

الصفات الكمالية ـ التي تكون هي عين الذات ـ فكمال التوحيد، هو إثباتها لها، لان الذات الفاقدة لها تكون محدودة، لخروجها عن تلك الذات ـ ولا شيء من المحدود بواجب ولا خالق ـ فمن وصفه تعالي بصفة كمالية هي عين ذاته فقد وحده. ومن وحده فقد نزهه عن العدد. ومن قدسه عن العدد فقد أثبت أزله، وكذلك يوصف الله‏ سبحانه.[8]

كمال توحيد در مورد صفات كماليه ـ آنهايي كه عين ذات مي‏باشند ـ اين است كه آنها براي ذات خداوند اثبات شوند. زيرا ذاتي كه آنها را نداشته و آنها خارج از او باشند محدود مي‏شود، و هر چيز كه محدود باشد واجب الوجود و خالق نتواند بود ـ پس هر كس خداوند را به صفت كماليه‏اي كه عين ذات باشد وصف كند او را واحد يكتا دانسته است. و هر كس او را واحد داند از عدد تنزيه كرده است، و هر كس او را از عدد منزه داند، او را ازلي دانسته است، و خداوند سبحانه اين چنين وصف مي‏شود.

از آنچه گذشت اشكالاتي كه به اين كلام وارد است روشن مي‏شود، از جمله آن اشكالات اين است كه:

كمال توحيد خداوند متعال ـ چنانكه رواياتي كه گذشت نيز صريحا بيان مي‏داشت ـ "نفي صفات" از او به طور مطلق است، وگرنه با فرض وجود ذات و صفت، ديگر ادعاي عينيت آن دو به خودي خود غيرمعقول است، ـ لشهادة كل صفة أنها غير الموصوف: صفت، خود شهادت مي‏دهد كه چيزي غير از موصوف است و نمي‏تواند عين آن باشد". خداوند متعال ذات علم و قدرت و حيات و سمع و بصر است، نه ذاتي كه داراي اين صفات بوده و بتوان اين صفات را عين او يا زائد بر او دانست.

نيز در كتاب "علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الالهية" آمده است:

المراد من الصفات المنفية، هي الزائدة منها علي الذات لانها التي تشهد علي المغايرة، كشهادة الموصوف بها عليه.[9]

مراد از صفاتي كه بايد نفي شوند تنها همان صفاتي هستند كه زائد بر ذات مي‏باشند، زيرا تنها همان‏ها هستند كه همانند موصوف دليل مغايرت مي‏باشند.

و نيز:

كمال التوحيد هو نفي الصفات الزائدة وإثبات الصفات العينية.[10]

كمال توحيد، نفي صفات زائد بر ذات، و اثبات صفات عين ذات مي‏باشد.

در حالي كه روايات مزبور ـ كه مشتمل بر برهان قطعي هم مي‏باشند ـ صريحا دلالت مي‏كنند كه صفت ‏داشتن به طور مطلق، دليل بر غيريت و شاهد بر بينونيت ذات و صفت است. و ذات متعالي خداوند كه فراتر از مقدار و عدد است، به "وجدان و فقدان" نسبت داده نمي‏شود، چه اينكه وجدان و فقدان از شؤون و ويژگي‏هاي توصيفي ذات اجزا و مخلوق است، و خداوند متعال خالق اشياي داراي اجزا و ابعاض، و قابل اتصاف به صفات، و داشتن و نداشتن است.

صفتي كه با فرض خروج آن از ذات، نقص و محدوديت ذات لازم آيد، وجودش نيز مستلزم اين است كه هم خودش و هم موصوفش مقداري و متجزي و عددي و قابل وجود و عدم باشند.

چنانكه "نداشتن" موجب محدوديت مي‏شود، "داشتن" نيز موجب تركيب و تجزي حقيقي و محدوديت است، زيرا ذات قابل داشتن، مقداري و عددي است و اعتقاد به "نامتناهي ‏بودن" درباره ذات مقداري و عددي بلكه به طور مطلق‏ اعتقادي موهوم است.

بنابراين اتصاف خداوند متعال به صفات كماليه‏اي كه عين ذات او باشند، هم محاليت ذاتي دارد، و هم بر خلاف معناي توحيد ذات متعالي از مقدار و عدد و كمال و نقص و قابليت اتصاف به صفات است.[11] توضيح اينكه حقيقت علم (به عنوان مثال) دو مصداق دارد:

الف. علم مقداري و متجزي و قابل زياده و نقصان و وجود و عدم ـ كه حقيقت آن قابل تصور و ادراك بوده، و بنابر مباني مختلف گاهي به عنوان صورت حاصل از شي‏ء نزد عقل، يا حضور يا... شناخته و شناسانده مي‏شود.

ب. علم غيرمقداري و غيرقابل زياده و نقصان و وجود و عدم ـ كه هرگز مفهوم قابل تصور و ادراك نداشته، و جز به عنوان "حقيقتي كه خلاف جهل است" شناخته و شناسانده نمي‏شود، مفهومي كه مطابق با معناي اول باشد مفهوم علم به معناي خاص خلقي آن مي‏باشد، و مفهومي كه دلالت بر معناي علم از نوع دوم مي‏كند "مفهوم عام علم" و نيز "معناي مختص آن به خداوند متعال" است.[12]

بر اساس توضيح مذكور مي‏گوييم: علم خداوند متعال مفهومي قابل تصور و توهم به معناي خاص آن ندارد، و جز به اينكه "خلاف جهل" ـ (مفهوم علم به معناي عام آن) است مورد اثبات و توجه عقل قرار نمي‏گيرد، پس خداوند متعال عالم است نه مانند ساير عالمان.

صفات او تبارك و تعالي صفات اقرار است نه احاطه، به اين معنا كه حقيقت علمِ متعالي از قابليتِ داشتنِ مقدار و اجزا، در حالي مورد تصديق قرار مي‏گيرد كه مانند ساير چيزها ـ كه ذات آنها مورد تصور و شناخت مستقيم قرار مي‎گيرد ـ مورد شناخت و احاطه تصوري واقع نمي‏شود، و جز با ارجاع آن به سلب معناي مقابل آن (عدم جهل)، شناسانده نمي‏گردد، چه اينكه هر چيزي كه حقيقت آن قابل توهم و شناخت مستقيم باشد قابل زياده و نقصان و مخلوق مي‏باشد، و علم خالق تبارك و تعالي ـ همانند وجود او جل و علا ـ چنان نبوده و بر خلاف آن مي‏باشد.[13]بنابراين، هنگامي كه خداوند متعال را بر خلاف همه چيزهاي ديگر و اوصاف آن ها مي‎شماريم نفس همان چيزي را كه اثبات كرده‏ايم نفي نمي‏كنيم تا اينكه تناقض لازم آيد، لذا درست نيست چنين اشكال شود كه "شي‏ء بودن" با "خلاف شي‏ء بودن" متناقض است، و "عالم بودن" با "بر خلاف عالمان بودن" متناقض است و...؛ بلكه در تمامي اين موارد معاني و مفاهيم و اوصاف خاص خلقي را نفي كرده، و معناي عام مقسمي يا معناي خاص الهي آن ها را اثبات كنيم. (در مورد مورد مثال مذكور علم داراي مقدار و اجزا و قابل وجود و عدم و زياده و نقصان معناي خاص خلقي علم است، و حقيقت علم متعالي از اين اوصاف معناي الهي آن، و مقسم هر دوي آنها معناي عام علم مي‎باشد).

نيز ممكن است كسي چنين اشكال كند: "در صورتي كه صفات خداوند متعال به سلب مقابل آن‏ها برگردانده شود اگر منظور از آن سلب اين معاني (مانند نفي جهل)، نقيض همان معاني اثبات شده باشد نتيجه سخن اثبات همان اوصاف (مانند علم) خواهد بود و در اين صورت اولا اصلا معناي جديدي افاده نشده است، وثانيا محذورات ناشي از اثبات علم عود خواهد كرد؛ واگر منظور از معناي مورد نفي نقيض معاني اثبات شده نباشد تعطيل لازم خواهد آمد." پاسخ اين اشكال هم اين است كه بگوييم: هنگامي كه اثبات علم و ساير صفات خداوند متعال را به سلب معناي مقابل آن (مانند نفي جهل) ارجاع مي‏دهيم، صفات مذكور (مثلا جهل) را به معنايي كاملا مبائن و بي ربط با نقيض خودشان (مثلا علم) استعمال نمي‎كنيم كه تعطيل لازم آيد، كما اين كه آنها را به نفي عين معاني مقابل آنها برنمي‏گردانيم كه "عدم افاده معناي جديد" لازم آيد، بلكه حقيقت وجوب ارجاع صفات باري تعالي به سلب مقابلات آنها اشاره است به نفي مفهومِ خاص خلقي صفات (مانند علم مقداري و متجزي و قابل شناخت) و اثبات معناي خاص الهي آنها (مانند علم متعالي از داشتن مقدار و اجزا و فراتر از داشتن قابليت وجود و عدم) كه داراي صورت خاص قابل تصور وتوهم و شناخت نبوده، و فرض زيادت و عينيت آن با ذات موضوعا منتفي مي‏باشد.

نكته ديگري كه اقتضا مي‎كند صفات خداوند متعال به سلب معناي مقابل آن‎ها برگردانده شوند اين است كه سلب‏هاي متعدد از يك حقيقت، هرگز موهم و مستلزم تعدد و تكثر در آن حقيقت نيست[14] ولي توصيف يك حقيقت به اوصاف متعدد با اعتقاد به وحدت حقيقي آن متناقض است، چه اينكه فرض عينيت ذات و صفت موضوعا محال بوده، و اتصاف موصوف به صفت، فرع بر مقداري و متجزي‏ بودن صفت و موصوف مي‏باشد.

حضرت رضا عليه ‏السلام در ارشاد فيلسوف زمان خود، عمران صابي مي‏فرمايند:

واعلم أنه لا تكون صفة لغير موصوف، ولا اسم لغير معني، ولا حد لغير محدود، والصفات والاسماء كلها تدل علي الكمال والوجود ولا تدل علي الاحاطة كما تدل الحدود التي هي التربيع والتثليث والتسديس، لان الله‏ عز وجل تدرك معرفته بالصفات والاسماء ولا تدرك بالتحديد بالطول والعرض والقلة والكثرة واللون والوزن وما أشبه ذلك، ولا يحل بالله‏ جل وتقدس شيء من ذلك حتي يعرفه خلقه بمعرفتهم أنفسهم بالضرورة التي ذكرنا.

ولكن يدل علي الله‏ عز وجل بصفاته، ويدرك بأسمائه، ويستدل عليه بخلقه حتي لا يحتاج في ذلك الطالب المرتاد إلي رؤية عين و لا استماع أذن ولا لمس كف ولا إحاطة بقلب.

ولو كانت صفاته جل ثناؤه لا تدل عليه وأسماؤه لا تدعو إليه والمعلمة من الخلق لا تدركه لمعناه، لكانت العبادة من الخلق لاسمائه وصفاته دون معناه، فلو لا أن ذلك كذلك لكان المعبود الموحد غير الله‏، لان صفاته وأسمائه غيره. أفهمت؟ قال: نعم، يا سيدي.[15]

بدان كه صفت بدون موصوف نمي‏شود، اسم بدون معنا نيست، و تعريف جز در مورد ذات قابل شناخت نمي‏باشد.

صفات و اسماي خداوند متعال تنها بر كمال و وجود دلالت دارند، و بيانگر حقيقت ذات او به نحوي كه در حيطه ادراك درآيد نمي‏باشند، و همانند حدودي كه دلالت بر شكل داشتن و مربع و مثلث و شش ضلعي بودن مي‏كنند نيستند.

زيرا معرفت خداوند متعال به واسطه اسما و صفات به دست مي‏آيد، اما با تحديد به طول و عرض و قلت و كثرت و رنگ و وزن و امثال آن ادراك نمي‏گردد زيرا هيچ يك از اين معاني بر خداوند جل و تقدس راه نمي‏يابد كه خلقش همچون معرفت خويشتن او را نيز بشناسند. بر خداوند عز و جل به صفاتش دلالت مي‏شود و او تبارك و تعالي به نامهايش شناخته مي‏گردد، و به وجود خلق بر وجود او استدلال مي‏شود تا اينكه اهل شك و ترديد براي ايمان آوردن به او نياز به ديدن با چشم و لمس با دست و احاطه با قلب و فكر نداشته باشند.

اگر قرار بود صفات خداوند جل ثناؤه دلالت بر او نكنند، و نامهايش بر او راه ننمايند و از آنها حقيقت وجود خداوند قصد نشود، عبادت خلق بر اسما و صفات او واقع مي‏شد نه بر معناي حقيقي خداوند. و اگر چنين بود معبودي كه يگانه دانسته شده است، غير خداوند متعال مي‏شد، زيرا صفات و اسمائي كه دلالت بر وجود او مي‏كنند غير از خود اويند. آيا فهميدي؟ گفت: آري، اي مولاي من.

فاضل مقداد "قدس الله‏ روحه" مي‏فرمايد:

إنه ليس له صفة زائدة علي ذاته، بل ليس له صفة أصلا كما أشار إليه ولي الله‏ بقوله: وكمال الاخلاص له نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة أنها غير الموصوف.[16]

خداوند صفت زائد بر ذات خود ندارد، بلكه او تبارك و تعالي اصلا صفت ندارد چنانكه‏ حجت خداوند به اين مطلب اشاره نموده و مي‏فرمايد: وكمال اخلاص (جدا كردن خداوند از خلق) او اين است كه صفات از او نفي شود زيرا هر صفتي خود شهادت مي‏دهد كه چيزي غير از موصوف است.

و در شرح توحيد صدوق، در مورد شرح فرموده امام رضا عليه ‏السلام (وأصل معرفة الله‏ توحيده) آمده است:[17]

توحيد تنها در صورتي انتظام مي‏يابد كه صفات را عينا و زيادة از خداوند تعالي نفي كنيم، به اين معنا كه خداوند سبحانه مانند مخلوقات مصداق آن مفهومات نباشد، بلكه صفات او جل سلطانه صفات اقرار مي‏باشد نه صفات احاطه و انتزاع و امام رضا عليه ‏السلام به همين مطلب اشاره نموده مي‏فرمايد: نظام توحيد خداوند نفي صفات از او است.

يعني آن چيزي كه توحيد حقيقي به آن انتظام مي‏يابد و به واسطه آن عارف بالله‏ موحد حقيقي مي‏گردد اين است كه صفات از خداوند نفي گردد به اين معني كه تمامي صفات نيكوي او به سلب نقائص و نفي متقابلات آنها برگردانده شود نه اينكه گفته شود: ذاتي است و صفاتي كه قائم به آن ذات، يا قائم به خود صفات، يا عين ذات خداوند مي‏باشند، "زيرا عقول شهادت مي‏دهند كه هر صفت و موصوفي مخلوق است".

اين سخن امام عليه ‏السلام اعتقاد به وجود صفات عينيه و زائده عارضه را باطل مي‏كند. يعني عقل صريح دور از شبهه‏ها حكم مي‏كند كه صفت و موصوف هر دو مخلوقند چه آن صفات عينيه باشند و چه زائد و قائم به ذات خداوند تعالي.

...اين‏ها همه با قطع نظر از اين است كه عينيت و اتحاد ذات و صفت‏ ذاتا محال مي‏باشد، چه اينكه ذات آن چيزي است كه مستغني بوده و نيازمند نيست اما صفت چيزي است كه محتاج و نيازمند به موصوف مي‏باشد، و بديهي است كه اتحاد آن دو ممتنع مي‏باشد چرا كه از اتحاد آن دو لازم مي‏آيد كه محتاج، محتاج اليه (و بالعكس) بوده؛ و نيز يك چيز به خودش محتاج و نيازمند باشد. [18]


[1]. با صرف نظر از اينکه ذات داراي صفت و کيفيت، خودش خودش نيست مگر از باب ضرورت به شرط محمول؛ چرا که چنين ذاتي ضرورتا داراي اجزا و ابعاض بوده و قابل تحقق در صور و اجزا و ابعاض علی البدل مي‎باشد.

[2] . عيون اخبار الرضا عليه ‏السلام، 1/124.

[3] . نهج البلاغة، خطبه اول.

[4] . نهج البلاغة: خطبه اول.

[5] . عيون اخبار الرضا عليه ‏السلام : 1/125.

[6] . بحار الأنوار، 4/253.

[7] . بحار الأنوار، 4/161.

[8] . جوادي آملي، علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الالهية: 46 ـ 47.

[9] . جوادي آملي، علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الإلهية: 46.

[10] . جوادي آملي، علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الإلهية: 47.

[11] . مخفي نماند كه كثيري از اعاظم ـ بلكه جمع قريب به اتفاق ايشان ـ بر اين رفته‏اند كه صفات ذات خداوند متعال عين ذات او مي‏باشد و اين سخن گرچه از اين جهت كه به نفي زيادت اشاره دارد گفتاري متين و استوار است اما از اين جهت كه به امتناع ذاتي عينيت با اتصاف توجه نداشته است خالي از تسامح نيست.

از اين نكته نيز غفلت نشود كه همين مسئله تسامحي عينيت ذات و صفات خداوند متعال هم مطلبي است كه تنها بر اساس مباني اهل كلام مي‏توان از آن بحث كرد، و اما بر اساس عقايد اهل فلسفه و عرفان كه اسما و صفات خداوند متعال را دو مرتبه از مراتب تنزلي ذات خداوند و دو تطور از تطورات وجود او مي‏دانند اصل اين بحث جايگاه معقولي نخواهد داشت.

[12] . رجوع شود به 101+

[13] همان‏طور كه در مرحله اثبات وجود خداوند متعال، حقيقت ذات او به خودي خود مورد شناخت مستقيم و بدون واسطه عقل قرار نمي‏گيرد، ـ بلكه اين ساير اشيا هستند كه به خودي خود قابل ادراك و تصور بوده، و مقدمه اقرار و تصديق عقلي به وجود خداوند به عنوان "ذاتي که بر خلاف همه اشيا است و هرگز قابل تصور و شناخت نمي‏باشد" قرار مي‏گيرند ـ، مفهوم علم و قدرت و حيات نيز ابتداءًا در معناي خاص قابل تصور و ادراك آن كه مخلوق و قابل زياده و نقصان است شناخته مي‏شود، و سپس مقدمه اقرار و تصديق به وجود همان عناوين به معناي عام آن، در مورد خالق جل و علا قرار مي‏گيرد. لذا بحث از "زيادت و عينيت ذات و صفات" كه متفرع بر عددي ‏بودن هر دوي آنهاست موضوعا منتفي مي‏گردد.

 [14] اگر چه در مورد حقيقت مقداري و عددي هم مي‏توان سلب‏هاي متعدد را به آن نسبت داد، اما اين دو سلب با هم تفاوت دارند زيرا در مورد حقيقت غير عددي، ارجاع به سلب، به منظور اثبات معناي عام يا معناي خاص الهي است در حالي که لحاظ کردن چنين امري در مورد مخلوقات باري تعالي باطل و نادرست است.

[15] . عيون اخبار الرضا عليه ‏السلام: 1/141؛ صدوق قدس‏سره، التوحيد: 437.

[16] . الفاضل المقداد، اللوامع الالهية: 79.

[17] . مطلب به فارسي برگردانده شده است.

[18] . قاضي سعيد قمي، شرح توحيد صدوق قدس ‏سره : 1/115 تا 119.