تباين و اختلاف مباني علوم و معارف مکتب وحي و برهان با نتايج آرا و افکار و انديشه هاي بشري به هيچ عنوان قابل انکار نيست، اما فلاسفه و عرفا غالبا با اصطلاحاتي خاص حرف ميزنند و در بيان مطالب خود عباراتي را به کار ميبرند که از ديد سطحي موافق با معارف مکتب وحي به نظر ميآيد. 

بخش اول

الف: توحيد:

خدا و غير خدا

مکتب وحي و برهان به صراحت بيان ميدارد که خداوند متعال ذاتي است ازلي و بدون زمان و مکان و اجزا و تمام جههان و جهانيان باتمام وجود و صفات و تعينات و شکلها و صورت ها و زمان و مکان و اجزاي خود مخلوق او هستند و هيچ گونه رابطه ذاتي و اتحاد و وحدتي بين خالق و مخلوق امکان ندارد.

اما اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند غير از خداوند هيچ چيزي وجود ندارد و گاهي مي‌‌‌‌گويند اشيا غير خداوندند. تفسير سخن ايشان اين است كه وجود، حقيقتي مطلق و نامتناهي است كه اگر به تعيّنات و شکلها وصورت‌هاي آن نظر شود غير خداوند محسوب مي‌‌‌‌شوند و اگر از تعيّن‌ها و صورت‌هاي اشيا صرف نظر شود جز خدا چيزي نيستند.

سنخيّت يا عدم سنخيّت ؟!

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند خداوند و غير او هم‌سنخند وگاهي مي‌‌‌‌گويند بين خدا و ماسواي او سنخيّت نيست. تفسير سخن ايشان اين است كه اشيا از نظر وجود هم‌سنخ خداوند هستند ولي از جهت شبح و صورت و تعيّن و هذيّت و ماهيت سنخ خداوند نمي‌‌باشند.

مخلوقيّت نور وجود

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند وجود مخلوق و مجعول است و گاهي مي‌‌‌‌گويند وجود همان حقيقت ذات خالق است و مخلوق مجعول نمي‌‌باشد. تفسير سخن ايشان اين است كه وجود با لحاظ تعيّن و در مرتبه شهود، محدود و مخلوق و مملوك خداوند (حصه‌اي از خداوند) است و اگر از تعيّنات و محدوديت‌هاي آن صرف نظر شود محدود و مخلوق و مملوك نبوده، جز خدا چيزي نيست.

وجدان و يافتن خداوند

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند وجود خداوند قابل شناخت است و گاهي مي‌‌‌‌گويند خداوند قابل شناخت نيست. تفسير سخن ايشان اين است كه در صورت گذشتن از تعيّنات عارف و معروف و خالق و مخلوق يكي مي‌‌‌‌باشند (علم حضوري وجداني شهودي) و در صورت ملاحظه تعيّنات و حدود وجود و أنيّت‌ها و هذيّت‌ها (علم حصولي) آن‌چه شناخته و يافته مي‌‌‌‌شود غير از خدا است.

شهود خدا

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند آن‌چه را كه سالك مي‌‌‌‌يابد خداست و گاهي مي‌‌‌‌گويند آن‌چه را كه سالك يافته و شهود كرده خدا نيست. تفسير سخن ايشان اين است كه بدون لحاظ تعيّنات و حدودِ وجود، عارف و معروف و شاهد و مشهود يكي مي‌‌‌‌باشند؛ ولي با لحاظ رتبه وجودي يا شهودي سالك، معروف غير عارف بوده و خدا نيست.

ماهيّات و وجود

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند ماهيّات و حدود وجود واقعيّت دارند و گاهي مي‌‌‌‌گويند ماهيّات داراي واقعيّت و عينيت نيستند. تفسير سخن ايشان اين است که ماهيات از حيث ماهيت بودن واقعيّت و حقيقت دارند ولي از حيث اينكه فقط حد و شبح و صورت و تعيّن و شکل وجود مي‌‌‌‌باشند ولي در عرض وجود و از سنخ آن نيستند و مزاحم وجود نمي‌شوند و آن را محدود نمي‌سازند پس داراي واقعيت نيستند.

ترشـح و فيضان و صدور

اهل فلسفه و عرفان گاهي رشـح و فيضان و صدور اشيا از خداوند را باطل مي‌‌‌‌دانند و گـاهي آن را مي‌‌‌‌پذيرند تفسير سخن ايشان اين است كه رشـح و فيضان و صدور به معناي جدا شدن اشيا از خدا باطل است، ولي به معناي اين که اشيا تعيّن وجودند و موجب تحديد آن نمي‌‌شوند درست است.

تطوّرات و تعيّنات خدا

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند خداوند به صورت اشيا مختلف متطوّر و متعيّن مي‌‌‌‌شود و گاهي مي‌‌‌‌گويند ذات خداوند پيوسته مطلق و غير قابل اشاره است. تفسير سخن ايشان اين است كه رتبه احديت و لا اسم ولا رسم خداوند پيوسته مطلق و غير قابل اشاره است ولي رتبه تعيّنات متطوّر وقابل اشاره است.

وجود لا بشرط و به شرط لا

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند خداوند هرگز متعيّن نمي‌‌شود و ديگر گاه مي‌‌‌‌گويند خداوند عين اشيا است و اشيا تعيّنات او هستند و خدا متطور به اطوار مختلفه و صورت‌هاي گوناگون هم مي‌‌‌‌باشد. تفسير سخن ايشان اين است كه هيچ‌گاه نبايد لحاظها را با هم خلط کرد و بايد کاملا توجه داشت که هيچ‌گاه دو لحاظ يك لحاظ نمي‌‌شود لذا با لحاظ اطلاق و عدم قيود (وجود به شرط لا) خداوند هيچ‌گاه متعين نيست، ولي از جهت واقع و عينيّت و خارجيّت و عدم لحاظ اطلاق (وجود لا بشرط) اشيا غير خدا نيستند و خدا هم غير وجود مجموعه كائنات و متعيّنات نيست.

جعل وجود

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند جعل وجود محال است و ديگر گـاه مي‌‌‌‌گويند مـجعول بالاصــاله وجـود است نــه ماهـيّت. تفسير سخن اول ايشان اين است كه هيچ واقعيتي هرگز قابل جعل و آفرينش نيست و گرنه لازم مي‌‌‌‌آيد قبل از جعل و آفرينش آن خداوند فاقد آن بوده و مـركب از وجـود خود و عـدم آن شيء گردد. و تفسير سخن دوم ايشان اين است كه خداوند نمي‌تواند هيچ موجودي خلق کند بلکه تنها خودش است که به صورت‌هاي مختلف در مي‌‌‌آيد و آن‌چه متن واقعيّت و عينيّت را تشكيل مي‌‌‌‌دهد و ماهيّات هم به آن موجودند حقيقت وجود است نه چيز ديگر (= اصالت وجود).

جعل ماهيّات

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند ماهيّات ازلا و ابدا هيچ بويي از وجود نبرده‌اند و جعل آنها محال است و هيچ واقعيتي ندارند، و ديگر گاه مي‌‌‌‌گويند ماهيّات در خارج واقعيت دارند و واقعاً موجود و معدوم مي‌‌‌‌شوند. منظورشان از سخن اول اين است كه ماهيّت من حيث هي جز خودش چيزي نيست و اصلاً در رتبه وجود و عدم نمي‌‌باشد لذا به اين معنا هرگز مجعول نيست، و تفسير سخن دوم ايشان اين است كه تعيّنات و حدود و صورتهاي وجود ـ كه جز به وجود موجود نيستند ـ گاهي موجود مي‌‌‌‌شوند و گاهي معدوم.

خلق لا من شي

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند خلق لا من شيء محال است و ديگر گاه مي‌‌‌‌گويند كه خداوند وجود اشيا را از چيز ديگري نيافريده است و اشيا لا من شيء خلق شده‌اند. تفسير سخن اول ايشان اين است که جعل و خلق وجود محال است و خداوند اصلاً چيزي نيافريده است بلكه وجود اشيا چيزي جز وجود خداوند نيست، و منظورشان از سخن دوم اين است كه خداوند جز از وجود خودش از هيچ چيز ديگري به اشيا وجود نداده است بلكه ماهيات و تعيّنات و صور و اشباح را واجد و مالك وجود خود نموده است مانند دريايي که امواج را مالک و واجد وجود خود مي‌‌‌کند.

حدوث عالم

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند اشيا حادثند و ديگر گاه مي‌‌‌‌گويند هيبچ چيزي جعل نشده است. تفسير سخن اول ايشان اين است كه تعيّنات و صورت‌هاي اشيا حادث است و تفسير سخن دوم ايشان اين است که وجود اشيا جز خدا چيزي نيست.

خدا و كمالات

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند بين خدا و خلق سنخيت هست و ديگر گاه مي‌‌‌گويند بين خدا و خلق سنحيت نيست منظور ايشان از سخن اول اين است که بين وجود اشيا با وجود خدا سنخيت هست زيرا فاقد شي، معطي آن نمي‌‌شود و وجود و علم و قدرت و حيات اشيا جز خدا چيزي نيست و خداوند واجد كمالات خلق مي‌‌‌‌باشد. و منظور ايشان از سخن دوم اين است كه بين ماهيات که همان خلق است با وجود که همان خداست سنخينت در کار نيست.

شناخت انوار

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند شناخت وجود و كمالات راجع به آن ـ مانند نور عقل و علم و حيات و قدرت و… ـ محال است و ديگر گاه همه آنها را قابل شناخت مي‌‌‌دانند. منظور ايشان از سخن اول اين است که شناخت حقايق وجودي از راه علم حصولي و تصور و تصديق و فکر و استدلال و اقامه برهان محال است. و منظور ايشان از عقيده دوم اين است که از جهت علم حضوري و شهودي و وجداني هرگز خفايي در وجود و حقايق وجودي نيست بلکه خفاي آنها ذاتا محال است و ظاهر بالذات مي‌‌‌‌باشند پس بايد اين حقايق را به خود آنها يافت نه صورت‌ها و تعيّنات آنها، چرا كه سنخ انوار سنخ وجود است و حقيقت وجود صورت و تعيّن ندارد و تنها از راه رفع انيّت و تعيّن، و وحدت وجود سالك و مسلوك اليه (اتحاد عقل و عاقل و معقول و اتحاد علم و عالم و معلوم) ممکن است.

علم حضوري و اتحاد عقل و عاقل و معقول

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند اتحاد عاقل و معقول صحيح است، و گاهي ميگويند اتحاد عاقل و معقول نادرست است. تفسير سخن ايشان اين است که بر مبناي وحدت وجود، و تفسير علم به معناي وجود، اتحاد عاقل و معقول صحيح است؛ و بر مبناي علم حصولي، و تفسير علم به معناي آگاهي و دانستن، اتحاد عاقل و معقول و عالم و معلوم نادرست است.

حجيت ذاتي نور عقل و علم؛ تذكر به حقيقت نور علم و عقل و وجود

اهل فلسفه و عرفان گاهي با علم و دانش مخالفند و گاهي موافق؛ مبناي حرف ايشان اين است که جز علم حضوري (اتحاد عقل و عاقل و معقول و اتحاد علم و عالم و معلوم) چيزي قبول ندارند و مي‌‌‌‌گويند علم حقيقي اين است كه خداوند و ساير واقعيات (حقايق وجودي) به نفس خودشان شناخته شوند لذا علم حقيقي به حضور اشيا و وجدان و يافتن ذات آنها و نيل و رسيدن به كنه آنها (اتحاد عاقل و معقول) حاصل مي‌‌‌‌شود؛ لذا علم حصولي هم به علم حضوري بر مي‌‌‌گردد و هيچ دليلي نيست كه ثابت كند ماوراي علم حصولي و يقين ما، حقيقتي در خارج از ذات و وجدان و يافت ما در كار باشد (مذهب سوفسطائيان).

بر اين مبنا ايشان معتقدند که علم حصولي و يقين پيوسته قابل خطا و اشتباه است و عين كشف و ظهور نبوده، كاشف واقع نيست؛ بلكه آن‌چه عين كشف و ظهور و برهان است، حقيقت وجود (نور وجود و علم و عقل) مي‌‌‌‌باشد كه اين حقايق تنها به خودشان شناخته مي‌‌‌‌شود نه به صورت معقول و مفهوم. فلاسفه و عرفا از اينگونه علم و معرفت و شناخت با نام «معرفت فطري و قلبي و ذرّي» نيز ياد مي‌‌‌‌كنند. ايشان به طور کلي معتقدند که بيان توحيد الهي از سفراي الهي هم ساخته نيست بلکه ايشان تنها براي تذكر بشر به انوار كمالي و شناخت آنها به خود آنها، و کشاندن ايشان به وادي تجريد و کشف و شهود ارسال شده‌اند.

و از همين جاست که ايشان به طور کلي با استدلال و برهان و تعقل مخالفند، و با کشف و تجريد و لا فکري و تخيل و توهم و علم حضوري که در واقع همان مبناي سوفسطائيان است موافق.

عقل و علم و وجود ظاهر بالذات و مظهر غيرند

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند وجود قابل شناخت است بلکه اظهر الاشيا مي‌‌‌باشد و ديگرگاه مي‌‌‌گويند وجود قابل شناخت نيست بلکه در غايت خفا مي‌‌‌‌باشد. مبناي اين دوگانگي سخن ايشان نيز اين است که معتقدند حقيقت وجود به علم حضوري اظهر الاشيا است و خفاي آن ممتنع مي‌‌‌‌باشد ولي به علم حصولي اصلا قابل شناخت نيست و در غايت خفا مي‌‌‌باشد.

به عبارت ديگر معتقدند که آن‌چه متن واقعيت و عينيت را تشكيل مي‌‌‌‌دهد نور وجود مي‌‌‌‌باشد كه نور عقل و علم هم ناميده مي‌‌‌شود، لذا ظهور بالذات مختص اين انوار كماليه است و ساير اشيا و تمامي ما سوي الله ـ كه همان ماهيات و اشباح و تعيّنات و صور وجودند ـ ظلمت و عدم (مظلم الذات و مي‌‌‌ت الذات) مي‌‌‌‌باشند و اصلا" ظهور و واقعيت و عينيتي ندارند مگر به نور وجود.

واقعيت (= وجود و علم و عقل) مجرد است

در نظر اهل فلسفه و عرفان ـ و نيز سوفسطائيان ـ علم و وجود يكي مي‌‌‌‌باشند. و از آنجا که ايشان علم را مجرد هم مي‌‌‌‌دانند نتيجه مي‌‌‌‌گيرند كه اعتقاد به صلابت و جسمانيت و خشونت اشياي خارجي جهل مركب و توهم باطل مي‌‌‌‌باشد.

مقام لا اسم و لا رسم = مقام احديت = علم بلا معلوم

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند: در مورد رتبه لاتعيني و احديت و مقام لا اسم و لا رسم خداوند و فناي في الله (علم بلا معلوم = وجود بلا تعيّن) هر گونه اشاره و بيان و سخني (حتي همين سخن و بيان و اشاره) باطل است، و هر چه گفته مي‌‌‌شود تنها نسبت به مقام تعيّنات وجود و مقام احديت و اسما و صفات و عالم کثرت است و بس.

تقسيم عوالم

اهل فلسفه و عرفان ما سواي خداوند را به دو عالم ابداعيات و جسمانيات تقسيم مي‌‌‌‌كنند، ابداعيات در نظر ايشان مجرداتي‌اند كه ماده و مدت ندارند در حالي که عالم اجسام داراي ماده و مدت است و نيز داراي هيولايي مي‌‌‌باشد كه خود آن هم بسيط است و از ابداعيات مي‌‌‌‌باشد و ماده و مدت ندارد و وجود همه اجسام قائم به آن است. همه اين عوالم از حيث وجود جز خدا چيزي نيستند و مباينت آنها با خداوند صفتيه يعني مانند تباين صفت و موصوف است که در واقع يک چيزند نه دو چيز، و تفاوت خالق و مخلوق فقط از حيث تعيّن و لا تعيّن است نه چيز ديگر.

حدوث و معلوميت و موجوديت ما سوي الله

حدوث اشيا كه صرفا" به معناي تعيّنات هستي و حدوث آنها مي‌‌‌‌باشد در مرتبه احديت و مقام لا اسم ولا رسم نيست؛ و اين حدوث و تعيّن حاصل عنايت الهي مي‌‌‌‌‌باشد كه اشيا به عنايت موجوديت (= معلوميت) مي‌‌‌‌‌يابند و با عدم اين عنايت و توجه و رأي به مقام لا اسم و لا رسم (= علم بلا معلوم = وجود بلا تعيّن) رجوع مي‌‌‌‌‌كنند.

عليت و معلوليت

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌‌گويند رابطه خدا و خلق عليت و معلوليت است و گاهي مي‌‌‌‌‌گويند عليت و معلوليت بين خالق و مخلوق باطل است. منظور ايشان اين است كه اگر عليت و معلوليت به معناي خالقيت و آفريدگاري خداوند، و جعل و ايجاد واقعي واقعيات بدون سابقه وجودي آنها (خلق لا من شيء) باشد نادرست است، ولي اگر عليت و معلوليت به معناي اطلاق و تقييد، و تعيّن ولاتعين، و تناهي و عدم تناهي، و محيطيت و محاطيت باشد درست است.

شياطين و نور وجود

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند: حتي وجود شياطين و نواصب، مرتبه يا حصه يا جزء يا جلوه يا ظهور يا قبسي از وجود موجود وسيع‌تر و بزرگ‌تر و گسترده‌تر از خود مي‌‌‌‌باشد و آن هم همين‌طور، تا برسد به نور وجود پيامبر يا صادر اول که او هم مرتبه يا حصه يا جزء يا قبسي از وجود خداوند است، و در نهايت وجود او و ساير موجودات جز وجود خدا چيزي نيست.

تباين صفتي

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند تباين بين خالق و مخلوق تباين صفتي و مبائنيت صفتيه است، شيئيت اشيا به خداست و نظربه خود هيچگونه شيئيّتي ندارند (همانند قيام صفت به موصوف) نه اينكه از حيث وجود و صرف نظر از تعيّنات اشيا بين آنها و خداوند مباينتي باشد.

مشيت، وجود منبسط، ماء بسيط

اهل فلسفه و عرفان خالق و مخلوق را دو موجود واقعي نمي‌دانند بلکه مي‌‌‌‌گويند وجود، واقعيت واحدي است كه با ملاحظه اطلاق و لا تعيّني و مقام احديت لا اسم و لا رسم له (علم بلا معلوم = وجود بدون تعيّن) و بي نهايت بودن خدا است، و در مرتبه ملاحظه تعيّنات و محدوديت‌ها و حصه‌ها، عالم خلق و جسمانيت مي‌‌‌باشد؛ و در مرتبه‌اي که بين اين دو مرتبه است مشيت و مقام اسما و صفات ناميده مي‌‌‌شود. مشيت، وجود منبسط، و قوه وجود، و دارا بودن تمامي تعيّنات مي‌‌‌‌باشد. مشيت را با اين نام‌ها ياد مي‌‌‌‌كنند: حقيقت محمديه، صادر اول، فيض اقدس، فيض مقدس، هيولاي اولي، وجود حق مخلوق به، نور الانوار...

مراتب و وسائط وجود

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند غير از وجود خدا وجودي نيست و همان وجود خدا مملوک اشباح و ظلال و ماهيات مي‌‌‌‌شود و اين ملکيت از ظل و روح خاتم الانبياء شروع شده به مراتب ديگر حتي (شياطين) مي‌‌‌‌رسد و همه مالك و واجد و دارنده وجود خدا (وجدان خدا، واجديت خدا، مملوكيت احاطيه خدا، تنزل مراتب وجود، تعيّنات وجود خدا، احتجاب خدا به شعاع‌هاي وجود خود) مي‌‌‌‌شوند.

روايات جعلي

اهل فلسفه و عرفان در موارد كثير و براي مطالب بسيار اصولي و مهم به متشابهات و يا مأثوراتي استناد مي‌‌‌‌كنند كه يا در غايت ضعف و بي اعتباري مي‌‌‌‌باشند و يا اينكه قرائن و نشانه‌هاي مجعوليت و بطلان آن‌ها آشكار است.

تأويل باطل

اهل فلسفه و عرفان در موارد فراوان آيات و روايات را به گونه‌اي تأويل و معنا مي‌‌‌‌كنند كه يا بر خلاف قواعد مسلم عقلي و برهاني و ضروريات معارف مكاتب آسماني است و يا اينكه بدون هيج نشانه و دليل قابل اعتنايي آن‌ها را بر عقايد و آراي خود منطبق مي‌‌‌‌سازند.

وله و تحير در شناخت خدا و فعل او

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند شناخت خداوند متعال فعل خود او يعني به خود او و بدون واسطه استدلال و برهان مي‌‌‌‌باشد مانند موجي که بدون واسطه آب را مي‌‌‌يابد نه به واسطه استدلال و برهان؛ زيرا تفاوت ما و خدا هم مانند تقاوت صورت موج با آب دريا است نه اين‌که ما چيزي باشيم و خداوند چيزي ديگر.

اين شناخت بدون طور و كيفيت و غير قابل شناخت است و موجب وله و تحير مي‌‌‌باشد. منظور ايشان اين است كه شناخت خدا و انوار كماليه عقل و علم به علم حضوري شهودي است، و با گذشتن از تعيّنات و تصورات و تصديقات و علوم حصولي حاصل مي‌‌‌شود، و بر اساس اتحاد عاقل و معقول و وحدت و يكي بودن با انوار كماليه (وحدت وجود) است كه البته در اين صورت علوم حصوليه و كثرت‌ها از مي‌‌‌ان مي‌‌‌رود و مقام وله و حيرت و خروج از مقام وصف و توصيف و بيان حاصل مي‌‌‌شود چرا که در اين راه اصلا فکر و استدلال و برهان و تعقل وجود ندارد.

ب: عدل و جبر و اختيار

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند: فاعليت ما به خداست ؛ يعني اينكه ما از حيث وجود جز خدا چيزي نيستيم كه فاعليت ما به وجود خودمان باشد، چه اينكه گفتيم غيريت و تباين ما و خدا مانند مباينت صفت و موصوف است و از حيث تعيّن ما و لا تعيّني خدا مي‌‌‌باشد نه چيز ديگر.

كشف و شهود و پير و استاد

اهل فلسفه و عرفان گاهي مي‌‌‌‌گويند كشف و شهود و انخلاع و تجريد و سرسپردگي به استاد و پير طريقت و … باطل و نادرست است و گاهي مي‌‌‌‌گويند راه نيل به واقع و حقايق جز آن‌چه گفته شد نيست. منـظور هر گروه از ايشان اين است كه تنها راه و طريق پير ما درست است و مدعاهاي رقباي ما باطل و نادرست مي‌‌‌باشد.

ج: معاد

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند تفاوت عالم دنيا و آخرت و معناي معاد موعود، از بين رفتن تعيّنات و عوارض جسمانيت هيولاي بسيط و رجوع آنها به بساطت آنها (فناي في الله و يکي شدن همه چيز با خدا) است.

د: نبوت و امامت و ولايت

اهل فلسفه و عرفان مي‌‌‌‌گويند: ولايت اوليا (نبوت و امامت) به معناي سعه و احاطه و فراگيري وجودي آنها به وجوهاي پايين تر از آنها مي‌‌‌‌باشد، لذا به طريق اولي مالك و واجد وجود و تمامي كمالات وجودي، حتي افعال آنها مي‌‌‌‌باشند.

تذکر:

لازم به ذکر است که در تمامي مطالب فوق، بين فلاسفه و عرفا و تفکيکيان هيچ‌گونه اختلافي نيست.

 بخش دوم

از ديدگاه عقل و برهان و وحي تمامي عقايد فوق باطل و نادرست مي‌‌‌‌باشد. نكته اصلي در اشتباه ايشان اين است كه به وجود و واقعيات از ديدگاهي نگريسته‌اند كه تنها وجود داراي اجزا و امتداد را نشان مي‌‌‌‌دهد لذا به طور كلي وجود را منحصر به دو قسم متناهي و نامتناهي تقسيم كرده و گفته‌اند با فرض متناهي بودن وجود خداوند مجالي براي وجود غير او باقي نمي‌‌ماند، لذا گفته‌اند که ما تعيّنات و صفات و حدود عارض بر همان وجودِ واحد نامتناهي خدا مي‌‌‌باشيم نه موجوداتي غير از خداوند!

پاسخ اين است كه اشياي حقيقي و واقعي، دو سنخ مي‌‌‌‌باشند يكي وجود متجري و امتدادي (مخلوق) كه شما آن را به دو قسم متناهي و نامتناهي تقسيم كرده ايد و حتي خداوند را هم از آن سنخ دانسته ايد.

سنخ دوم حقيقتي است متعالي از داشتن جزء و كل و امتداد وجود كه وصف آن به تناهي و عدم تناهي و بزرگي و كوچكي و سعه يا محدوديت وجودي و… باطل و نادرست مي‌‌‌‌باشد؛ چه اينكه اين اوصاف نقيضان نبوده بلكه ملكه و عدم براي ذات داراي اجزا و امتداد مي‌‌‌‌باشد و درست نيست که از سلب يك طرف آنها ـ مانند اينكه بگوييم خداوند متناهي و محدود نيست ـ وضع طرف مقابل آنها را نتيجه بگيريم و بگوييم پس خداوند نامتناهي و نامحدود است!

رواياتي هم كه در اين مورد وارد شده است تنها بيانگر سلب تناهي و حـد از باري تعالي بوده و در مقام بيان تعالي ذاتي او از اتصاف به صفات مخلوقات و أشياي داراي اجزا و امتداد وجودي، و عدم شاْنيت وصف او جلّ وعلا به تناهي و عدم تناهي مي‌‌‌‌باشد.