در گذشته تنها صوفيان كه«پاي استدلاليان را چوبين» مي دانستند تصورات خود از هستي و خدا را با مثال بيان مي كردند و خودشان را براي ارائه دليل، متعهد نمي دانستند فلسفه را سترون و اهل فلسفه را خشك مزاجاني كه به«قيل و قال» مدرسه مي پردازند، ملقب مي كردند.
حضرات از جوكيات هندي پلي ساختند و با عبور از آن كشور تصوف را نيز فتح كردند(زيرا منشأ تصوف نيز همان جوكيات بود) و اينك در مسائل فلسفي نيز به«مثال» قناعت مي كنند. اما باز خودشان را فيلسوف و فلسفه شان را مبتني بر مسلمات و اصول مبرهن، مي دانند.
آن جناب… كه از تهران تشريف مي آورد و شب هاي پنج شنبه افاضه فيض مي فرمايد مي گويد نسبت ميان خدا و جهان نسبت روح است به تن.
اين همان اصطلاح«جان جهان» است كه صوفيان در اشعارشان در باره خدا گفته اند كه ملاصدرا در كتاب«كسر الاصنام» آنان را تكفير كرده و به كفر حلاج تصريح كرده است اما اكنون حضرات همه صوفيان و عقايدشان را پذيرفته اند حتي يك فرد از آنان را نيز طرد نمي كنند. البته منشأ اين«پذيرا بودن» و«عدم طرد» كه مساوي ليبراليسم است خود صدرا است صدرا يك شخصيت متزلزل داشت روزي در كفر صوفيان كتاب
مي نويسد و آنان را بت پرست و نيز همجنس گرا مي داند روز ديگر همه عقايد آنان را حتي همجنس
گرائي شان را، يك جا تاييد مي كند بل به قول خودش آن ها را مبرهن مي نمايد.