فلسفه و عرفان و اندیشه بشری، آفرینش را به معنای "صدور" و "پدیدارشدن چیزی از چیز دیگر" دانسته، "سنخیت و شباهت" خالق و مخلوق را ملاک تصحیح رابطه آن دو(1) می انگارد و می گوید: "اعطا کننده باید


1- . بدیهی است با فرض وحدت ذات خالق و مخلوق _ که اهل عرفان مدعی آن هستند _ دیگر جایی برای ادعای لزوم سنخیت و تشابه بین وجود آن دو _ که آن نیز چنانکه گفته شد از پایه های اساسی معارف فلسفی و عرفانی است _ باقی نخواهد ماند.


آنچه را که اعطا می کند در ذات خود دارا باشد، و محال است موجودی که فاقد چیزی است آن را برای دیگری بیافریند".

اما مکتب وحی و برهان، "تباین" ذاتی خالق و مخلوق، و فراتری وجود آفریننده از شباهت و سنخیت با مخلوق را ملاک امکان خلق و آفرینش می داند و می گوید: "هر چه در خلق باشد در خالق و آفریننده آن نیست چه اینکه مخلوق حقیقتی دارای مقدار و اجزا و قابل زیاده و نقصان است(1) و خالق متعال ذاتی است فراتر از داشتن مقدار و اجزا".(2)

1- .  اعتقاد فیلسوفان در مورد عالم مجردات _ یعنی موجوداتی که بدون جزء می باشند و خارج از زمان و مکانند، و واسطه های صدور و تولّد اشیا از ذات خداوند قرار می گیرند _ نیز اساسی ندارد، و وجود عالم مجردات ذاتا محال بوده، اعتقاد به آن خلاف مقتضای برهان است. بر اساس بیان مذکور بطلان اعتقاد ایشان در مورد ممکن الوجودی که آن را دارای وجود ازلی و قدیم می دانند نیز روشن می گردد. چه اینکه بدیهی است ماسوای خداوند متعال، همه مخلوق و دارای ابتدای وجود می باشند و هر چیزی که دارای ابتدای وجود باشد مجرد از زمان نخواهد بود.

2- . گرچه مقتضای قواعد و مبانی فلسفی و عرفانی این است که همه اشیا به عین وجود واقعی خود در ذات خداوند حضور و وجود داشته باشند، و اهل فلسفه و عرفان خود به حضور ذوات اشیا در وجود خداوند تصریح کرده اند، اما گاهی می گویند: "واجب الوجود همه چیز را به نحو اعلی و اتم در وجود خود داشته و واجد کمالات همه اشیا می باشد". روشن است این سخن، جز تغییری در ظاهر عبارت نبوده، نه مخلوقیت واقعی اشیا و نه دارای ابتدای وجود بودن آن ها را اثبات می کند، و نه مشکل لزوم تجزّی در ذات خالق جلّ و علا را پاسخگو است، و نه وجود مخلوقات را جدا و خارج از ذات خالقشان می داند. و آن را جز به این معنا نمی توان تفسیر کرد که گفته شود: "اشیا قبل از ظهور و بروز و تغییریافتن خود به صورت عالم موجود، به نحوی دیگر _ مثلا به نحوی فشرده تر یا با تجزیه و ترکیبی دیگر _ تشکیل دهنده وجود خداوند بوده اند!! شایان توجه است اهل فلسفه و عرفان بساطت و عدم ترکّب را _ که به منظور بیان جزء نداشتن خداوند به کار می رود _ تحریف کرده و می گویند: ترکیب یعنی "محدود بودنِ وجود شئ"، و بساطت یعنی "نامتناهی بودن و فراگیری وجودی" و "در برداشتن همه چیز به نحو اطلاق یا عموم و شمول".